تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
برنهاد ، پيش شهريار فرستاد كه معتمدان خود را بفرستد تا بديشان سپارم كه نبايد كسان من او را از دست دهند ، ايشان درين بودند كه مازيار با زنان موكّلان حيلت كرد و بندها برداشت و بگريخت و ببيشه‌ها متوارى شد تا خويشتن بعراق افگند ، و عبد الله بن سعيد الحرشى گفتند اميرى بود از آن خليفه به دو پيوست و او پدر اوقارن و جدّش ونداد هرمزد را ميشناخت و بطبرستان رسيده بود ، در حقّ او مبرّت و مكرمت فرمود و بمحلّ خويش فرود آورد ، تا وقت آنكه ببغداد مىشد او ملازمت نمود و ازو دور نشد ، و ببغداد مأمون را منجّمى بود بزيست بن فيروزان نام ، كه خليفه نام او معرّب كرده بود يحيى بن منصور خواندند و ذكر او رفت در مقدّمهء كتاب « 1 » ، روزى طالع مولود خويش مازيار در آستين نهاد و پيش او شد ، سلام كرد و خواست برو عرض كند ، بزيست التفاتى نفرمود و اصغاء روا نداشت تا يكى از آل حرشى كه با مازيار بود گفت او شاهزادهء طبرستانست مازيار بن قارن بن ونداد هرمزد ، منجّم چون ذكر پدران شنيد برخاست و عذر خواست و نسخهء طالع مولود برگرفت و ببوسيد و بعد از آن بمطالعهء آن مشغول گشت ، نظر مسعود و دلايل اقبال و قوّت طالع بديد ، اميد خير درو بست و جاى خالى كرد و او را گفت اگر من ترا تربيتى و خدمتى كنم حقّ آن شناسى و ضايع نگردانى و منّت پذيرى ، مازيار آنچه شرط قبول مواعيد و وفاى عهد باشد تقديم داشت و بر آن أيمان مغلّظه ياد كرد و روزها برين گذشت تا وقت فرصتى منجّم بخلوت حال مازيار و حكايت طالع مولود و آنكه ازو خيرى بدولت تو رسد بر مأمون عرض داشت ، فرمود كه او را حاضر آورند ، بطلبش شتافتند و او را به خدمت حضرت رسانيده ، خليفه پدر او قارن را روز مصاف روم ديده بود و شناخته ، فرمود مسلمانى برو عرض دارند ، مازيار اسلام قبول كرد و مأمون او را محمد مولى امير المؤمنين نام نهاد و كنيت ابو الحسن ، و ماهى چند برين آمد ، اصفهبد شهريار بطبرستان درگذشت ، فرزندان بسيار ازو بماند ، يكى از ايشان قارن بود كه ابو الملوك است و يكى شاپور كه مهتر بود و بپادشاهى نشست و از تهوّر و تهتّك و بىسامانى اتباع او بيشتر ازو متنفّر شدند و برگرديده و او را باز گذاشتند و پيش مأمون شكايتها
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد بصفحه 137 .