تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
بخشد كه او عظيم كريم و سخى مرد است ، گفت محال باشد كسى چندين املاك ببخشد ، تا هرون مأمون را كه طفل بود پيش او فرستاد و در كنار او نهادند ، آن جمله املاك كه نفروخت به دو بخشيد ، هرون بعوض آن هزارهزار درهم و جامى از جواهر كه قيمت آن در وهم نيايد و انگشترى فرستاد ونداد هرمزد را هيچ چنان خوش نيامد كه انگشترى ، و فرمود كه حاجت خواهد ، ونداد هرمزد گفت مرا از عبد اللّه بن سعيد عفو فرمايد ، هرون با تشريف او را گسيل كرد و هرثمه را با او بفرستاد تا پسر او قارن و پسر اصفهبد شروين شهريار نام را بنوا بياورد ، او قارن را با هرثمه سپرد ، اصفهبد شروين شهريار را نداد ديگرى پيش آورد ، هرثمه گفت امير المؤمنين شهريار را حكم كرد ، نستد و به حضرت باز نمود ، خليفه كوچ كرده بود ، مقام فرمود و جواب نبشت از شروين جز شهريار فرزندى ديگر نگيرد ، بضرورت شهريار را با پيش خليفه فرستاد ، با خويشتن ببغداد برد ، و عبد الله بن مالك را بطبرستان فرستاد و حكم كرد كه هرچه زيادت كهستان است از اصفهبد شروين و ونداد هرمزد باز گيرند ، بعد يك سال خليفه از بغداد بعزم خراسان برى رسيد ، رنجور شد ، شهريار و قارن را پيش پدران فرستاد و او بطوس رفت فرمان يافت و مضجع او همانجاست ، تا ميان فرزندان او محمّد بن زبيده كه مخلوع گفتند و عبد اللّه المأمون خلاف افتاد ، طاهر بن الحسين را بخصومت برادر ببغداد فرستاد ، سر محمّد بن زبيده كه خليفهء وقت بود ببريد و پيش برادر گسيل كرد ، مأمون در سر نگريد و گفت : شفيت النّفس من حمل ابن بدر . و در تاريخ ناصرى خواندم كه چون محمّد بن زبيده را طاهر بن الحسين بقتل آورد و كارى بدان صعبى او را رام شد خويشتن را بمرتبه بيش از همه ديد ، التفات بجهان و جهانيان نميكرد ، ذوالرّياستين فضل بن سهل پدر او حسين را بخواند و پيش خويش خالى بنشاند ، گفت مىبينى طاهر در سكر غرور چگونه بيهوش شد كه كسى را باز نمىشناسد و نميداند بر دولت اعتماد نيست ، شعر :
سكر الزّمان بدولة خوّلتها * فاحذر كأنّك بالزّمان و قد صحا
پدر طاهر گفت اجازت هست من جواب گويم و مولانا نرنجد ، گفت بگوى تا چه
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 198 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب