تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
فتاد چون سر برآورد ، من تبسّم كردم ، گفت تبسّم امير المؤمنين بر چيست ، گفتم بر آنكه در ميان چندين گل تو چگونه دانستى كه دل من ميل بدين گل دارد ، گفت باللّه تبسّم بدين نيست ، از آنكه تو كياست من پيشتر ازين آزمودى و ميدانى الّا آنست كه چون سجده كردم قفاى من بديدى و راست گفت من قفاى او ديدم گفتم بشمشير چگونه فرمايم بريد ، بدان تبسّم كردم بعد سه روز كار ايشان به آخر رسانيد و السّلام . بعد برامكه بطبرستان جهضم بن جناب را فرستادند و چون او را معزول كردند احمد بن الحجاج را بعد او خليفة بن سعيد بن هرون الجوهرى را ، چون بآمل رسيد مهرويه الرّازى را بنيابت خويش نصب فرمود و او بگرگان رفت و درين مدّتها كه ياد رفت ملك الجبال اصفهبد شروين باوند و ونداد هرمزد موافق بودند با يكديگر چنان كه از تميشه تا رويان بىاجارت ايشان كسى از هامون پاى به بالا نتوانستى نهاد ، همهء كهستانها بتصرّف ايشان بود و مسلمانان را چون وفات رسيدى نگذاشتندى به خاك ولايت ايشان دفن كنند تا خليفة بن سعيد بسارى رسيد و خواست پسر عمّ خويش را كه نافع نام بود خليفهء خويش گرداند ، مردم اصفهبد شروين بشب به زير آمدند و بسر او رفته او را كشته ، خليفه بسارى مقام ساخت و پيش مهرويه بآمل نبشت كه احتياط كند ، مردم طبرستان در حركت آمدند ، او بر ملأ خلق آن نبشته خواند و گفت مردم آمل در همهء جهان كيستند سير خوارانرا زهرهء حركت باشد ، اسفاهيان آمل از آن شتم او طيره شدند و چون شب آمد بسراى او رفته و سرش بريده و يك دسته سير در اسفل او زده و ميان بازار آورده و عبرت را به چهار راه انداخته ، اين خبر بخليفه رسيد كه اهل طبرستان خروج كردند امّا مال بيت المال برنداشتند و تصرّف نفرموده ، گفت خلع طاعت نيست الّا آنكه والى ظالم بود دفع ظلم واجبست عبد الله بن سعيد الحرشى را بفرستاد ، جمله مردم باستقبال او شدند و او را با عزاز در ولايت آورده سه سال و چهار ماه والى بود و چهار تن را كه سبب كشتن مهرويه و آن فتنه بودند بتعبيه بدست آورد ، پيش خليفه فرستاد تا تأديب فرمودند ، و در سنهء سبع و ثمانين بود كه بنيابت خويش جعفر بن هرون نام را بجبايت خراج و مساح فرستاد بديهاى ونداسفان ،
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 196 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب