تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
با پيش من آيد ، جعفر برفت و موكّلان را ازو دور كرد و چاهى ژرف فرموده بود گوسفندى در آن چاه انداخت و پسر يحيى را گفت حال اينست ، بايد به هيچ موضع كه پادشاهى ماست مقام نسازد ، و او را خلاص داد ، پسر يحيى متفكّر بخراسان افتاد ، ببازار بلخ تردّد مينمود ، مسعودى نام بريدى بود كه بسى روز از بلخ ببغداد رسيدى ، چشم برو افتاد هم در لحظه سيّد بدانست ، ازو پنهان شد چنان كه باز نتوانست آيد ، اين خبر بخليفه نبشت خليفه پديد نكرد و پيش علىّ بن عيسى ببلخ ملاطفهء فرمود كه او را طلب كند ، تفحّص رفت ، خبر يافتند كه او بتركستان فروشد ، و بسيار سادات از ظلم آل عبّاس التجا آنجا كرده بودند ، هرون را باز نمودند رسولى را پيش ملك تركستان فرستاد تا او را باز سپارد ، خاقان گفت ما اين مرد را نميدانيم و سادات بسيار اينجا افتادند خليفه را بگويد تا كسى را بفرستد كه او را بشناسد ، طلب كنيم به دو سپاريم ، رسول چون به حضرت رسيد و حال معلوم كرد كسى ديگر را كه پسر يحيى را ميشناخت بفرستاد و بگفت كه چون آنجا رسى اين تدبير چنان سازند كه طالبيّه آگاه نشوند و پسر يحيى نقل نكند بجايى ديگر و او خود اين كار چنان مىساخت كه برامكه را خبر نبود ، تا رسول پيش ملك تركستان رسيد و معاوضه « 1 » همهء سادات را كه در آن حدود بودند جمع كردند و يكيك را رسول نگريد ، چون چشم بر پسر يحيى افتاد گفت اينست كه امير المؤمنين طلب مىكند ، پادشاه تركستان فرمود تا او را دست گرفتند و بياوردند چون بنزديك او رسيد بر پاى خاست و نزديك خويش فرونشاند و رسول را جواب داد كه من نيز مىجستم و غرض من آن بود كه تا از همهء عالميان او را حمايت كنم ، برخيز و بسلامت پيش خليفه شو ، و رسول نوميد به حضرت رسيد و حال عرض داشت ، هرون با جعفر كينه در دل گرفت و انتقام آغاز نهاد و قرار آن بود كه هرسه‌شنبه خليفه بخانهء خواهر عبّاسه رفتى ، هيچ آفريده او را نتوانستى ديد و رقعه نيز مسلّم نبودى كه نويسند و حالى نمايند ، يك روز سه‌شنبه پنهان در حرّاقهء نشست تنها و مرا با خويشتن در آنجا نشاند و مرا گفت بنشين ، خدمت كردم و زانو زدم نيك‌نيك مرا مىنگريد چنان كه از آن گمانها خاست . عاقبت زبان بگشاد كه با تو سرّى
هامش
( 1 ) - كذا در الف ، ب : مفاوصه ، ج : مفاوضه ، شايد : مغافصة