آزر ميدخت را بر تخت نشاندند ، و او آن دختر است كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ميگويد : ويل لأمّة ملكتها النّساء ، پيغمبر عليه الصّلوة و السّلام بمدينه رسيده بود ، بزرگان ايران آزر ميدخت را فرمودند كه به او را با درگاه خواند و سپاه به دو سپارد ، پيش به او مثال نبشتند ، گفت به خدمت عورات جز مردم بىثبات راضى و راغب نباشند ، بآتشكدهء بعبادت مشغول شد تا جهاندارى بر يزد جرد بن شهريار قرار گرفت و او از ملوك عجم بود ، عمر سعد ابى وقّاص را ، كه أرمى من سعد عرب مثل به دو زدند ، بقادسيّه فرستاد با سپاه اسلام ، رستم هرمزد كه سپاهدار عجم بود پيش باز آمد ، و در تواريخ و شاهنامه ذكر وقايع و مقارعات ايشان نبشتند ، يزدجرد به او را از اصطخر بياورد و اسباب و املاك و اقطاع او ردّ فرمود و بسبب خصومت عرب از خويشتن دور نتوانست كرد ، در جملهء مواقف با او بايست بود بطبرستان ، گاوباره فراخاست ، جملهء ولايت بگرفت .
ذكر اولاد جاماسب و قصهء گاوباره
و اين حال چنان بود كه چون قباد پدر نوشروان را بشاهنشاهى نشاندند جاماسب كه كهتر برادر بود چنان كه پيش ازين شرح داده آمد با مهتر برادر بلاش موافق بود ، ازو بگريخت ، بار منيّه مقام ساخت و از دربند بخزر و سقلاب تاختنها برد و حدود آن ولايت مستخلص گردانيد و آنجا متأهّل شد ، فرزندان آمدند يكى از ايشان نرسى بود كه صاحب حروب دربند است ، چون او درگذشت فيروز نام پسرى گذاشت به خوبى يوسف عصر و به مردى رستم زال ، اطراف ممالك بقهر و غلبه زيادت گردانيد و تا بحدّ گيلان برسيد و سالها كوشش كرد تا عاقبت مسلّم شد و مردم منقاد و مطيع شدند ، از شاهزادگان گيلان زنى بخواست ، از آن پوشيده او را پسرى آمد ، جيلانشاه نام نهاد ، منجّمان حكم كردند كه از اين پسر ترا پسرى آيد كه پادشاه بزرگ شود ، تا نوبت ملك پدر بپسر رسيد ، او را فرزندى خجسته طلعت ماه پيكر حقّ تعالى روزى گردانيد ، جيل بن جيلانشاه نام فرمود ، پادشاهى بزرگ شد ، جمله گيل و ديالم برو گرد آمدند ، و از منجّمان ميشنود ملك طبرستان