ترا خواهد شد ، نايبى كافى از امنا و ثقات خويش بگيلان نصب فرمود و دو سر گاو گيلى در پيش كرد ، پياده بطبرستان آمد و نايب اكاسره آن وقت آذر ولاش بود بولايت ، خويشتن را بدرگاه او افگند و ملازمت نمود و بسبب مشغولى اهل فارس بخصومت عرب تركان بطبرستان تاختن مىآوردند و جيل بن جيلانشاه گاو باره مبارزى و مجاهدى مىبود و آوازهء شجاعت او بطبرستان فاش گشت و لقب او گاوباره در زبانها افتاد . روزى آذر ولاش را گفت با خانه خواهم رفت كه مدّتيست فرزندان را گذاشتم بروم مطالعه كنم و باز به خدمت شتابم ، اجازت داده با ولايت آمد و ساز لشكر بساخت و اند هزار گيل و ديلم برگرفت ، بطبرستان آمد ، اين حال آذر ولاش را معلوم شد مجمّزى پيش كسرى يزدگرد فرستاد ، جواب نبشتند كه نمايد كه اين خارجى كيست و از كدام قومست ، آذر ولاش حال باز نمود كه مردى دخيلست ، پدران او از ارمنيّه بيامدند و گيلان گرفته ، و آنچه او كرده بود شرح داد ، موبدان حضرت بدانستند و گفتند كه از فرزندان جاماسب است و صلاح آن ديدند كه بآذر ولاش بنويسند او از جملهء خويشان ماست طبرستان به او ارزانى داشتيم ، ترا فرمان او ميبايد برد ، چون نامه رسيد و گاوباره را معلوم شد تحفهها و خدمتى راست كرد و به حضرت فرستاد گيل گيلان فرشواذجر شاه در لقب او افزودند ، مدّتى برآمد آذر ولاش بميدان گوى از اسب بيفتاد و هلاك شد ، جمله نعمت و مال جيل بن جيلانشاه برگرفت ، و اين در سال سى و پنج بود از تاريخى كه عجم بنو نهاده بودند ، از سپاه [ كذا ] گيلان تا بگرگان قصرهاى عالى ساخت امّا دار الملك گيلان بود ، پانزده سال برآمد مدّت استيلاء او بگيلان تا او فرمان يافت ، همانجا دفن كردند و ازو دو پسر ماند دابويه و بادوسپان نام ، و دابويه عظيم با سياست و هيبت بود ، بر گناه عفو نفرمودى و بدخو و درشت طبيعت ، بگيلان بر تخت پدر بنشست ، و بادوسپان برويان پادشاه بود .
ذكر حكومت و شاهنشاهى به او در طبرستان
تا لشكر اسلام نصر هم اللّه بر يزدگرد ظفر يافتند و او منهزم برى افتاد به او با او بود ، اجازت طلبيد كه بطريق طبرستان بگذرد و بكوسان آتشكدهء را كه جدّ او كيوس بنياد نهاد زيارت كند و بكرگان به دو پيوندد ، يزدگرد اجازت داد . چون