تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
خالى شدن سنگر محمد مراد خان هم كه رسيد اصلان بيك ياور را با سرباز فراهانى فرستادند بكمك او هم به اول نخلستان كه رسيد سربازان متفرق شدند چند نفرى صاحب‌منصب و خود اصلان بيك باده بيست نفر سرباز رفت بسنگر ديد كه حضرات نشسته‌اند گفت چرا دعوا نمىكنيد از نشستن كارى ساخته نمىشود راست شويد فكرى بكنيم گفتند كار از فكر گذشته مگر نمىبينى گفته بود راست شويم برويم آن سنگر بلكه كارى بكنيم آنها نرفته بودند خودش با چند نفر صاحب‌منصب و سرباز رفته بود آن سنگر ديد سنگرى بجا نمانده كسى نيست دوباره مراجعت به اين سنگر كرده بود نواب و الا از سنگر فوج قديم محمد طاهر بيك ياور را فرستادند به اين سنگرها كه بيايد و خبر ببرد او هم كه آمد ديد حضرات نشسته‌اند در سنگر محمد مراد خان محمد طاهر بيك گفت چرا ايستاده‌ايد دعوا نمىكنيد گفتند چه كار كنيم كار از كار گذشته سر مال پدرمان كه دعوا نمىكنيم محمد طاهر بيك در پيش آنها مىنشيند گلوله توپ مىخورد به ديوار سنگر خراب مىشود سر محمد طاهر بيك از شاخهاى نخل كه ميان ديوار بود خار آنها صورت محمد طاهر بيك را زخم مىكند زخمش جزئى بود اما خون زياد مىآيد او را بدوش گرفته مىبرند قبل از رسيدن محمد طاهر بيك بسنگر نواب و الا وزير مىفرستد بسنگر وقتى كه وزير مىرسد بسنگر مىبيند همه حضرات نشسته‌اند مىگويد چرا دعوا نمىكنيد محمد مراد خان مىگويد وزير چه دعوا كنيم الان به قدر دويست نفر از فوج من كشته شده است وزير گفت واقعا راست مىگويى محمد مراد خان گفت و اللّه بسر خودت دويست نفر كشته و زخمدار مىشود علينقى خان مىگويد توپچى رفته ما هستيم توپچى
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 334 | احمد كسروى تبريزى