سرباز را برداشته توپ را از پشت محمره روانه كرده خودمان با سرباز از ميان شهر آمديم چونكه نزديكتر بود وقتى كه محمد طاهر بيك رسيد نواب و الا خون را كه ديد خود را باخت گفت محمد طاهر بيك سنگرها چه قسم است گفت سنگرها همه خالى شد مردم رفتند بسرتيپ كفت ايستاده چه كنى سرتيپ هم وقتى كه خبر تير خوردن آقا جانى خان و خالى شدن سنگر رسيد فرستاده بود شترهايش را از صحرا آورده بودند بنواب و الا عرض كرد برويد جلو مردم را بگيريد نواب و الا هم اسب خواست اسبش هم آنجا زين كرده حاضر بود سوار شدند فرمودند تو هم توپ را بردار بياور بمحض اينكه نواب سوار شدند افتاب گردانش كه آنجا بود در حضور سرتيپ چاپيدند قورى قندان نقره نواب و الا را به هرچه بود بردند سرتيپ هم ابدا حرف نزد نواب و الا آمدند در دروازه رسيدند بسربازها فرمود توپ را چه كرديد عرض كرديم از پشت محمره مىآيد فرمودند سنگرها خالى شد سرباز را برداريد برويد اردو پيش اميرزاده تا من بيايم خودشان رفتند اردوى اميرزاده را روانه اين اردو نمايند ما با سرباز رفتيم در چادر محمد رحيم خان كه آقا جانى خان و اميرزاده آنجا بودند مير فضل اللّه هم آنجا بود بعد از رسيدن ما سرتيپ امد گفت بسرهنگ كه چرا مردم را اينجا نگهداشتهايد بگذاريد بروند بنه و اسبايشان را بياوريد گفتيم شاهزاده فرموده نگاهداريم گفت بروند اسبايشان را بياورند نمىبينى غراب بالا مىآيد وقتى كه نزديك رسيد توپ مىاندازند ديگر نمىشود رفت آنجا .
سربازها رفتند سرتيپ آمد پيش اميرزاده پرسيد سرتيپ كجا بودى چرا آمدى بنا كرد فضاحى كردن آنقدر فضاحى كرد كه نمىتوان
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٣٦