تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
بمحمد حسن خان سرتيپ كرد كه لازم است يكنفر سركرده معتبر در ميان جزيره باشد بيا با يك فوج برو بجزيره در جواب عرض كرد به چند شرط بجزيره مىرود اولا اينكه مىفرستيد با دو فوج بفرستيد دوم اينكه ببنديد هرگاه جسرى نمىبنديد دو كشتى بدهيد اختيارش دست من باشد هروقت كه بخواهم بيايم اينطرف بيايم شرط ديگر اينكه ذخيره ششماهه بدهيد كه در ميان جزيره در روز سربازم گرسنه نماند شرط ديگر اينكه دستخطى بنويسيد كه بسركرده‌هاى ديگر تكليف رفتن جزيره را كردم هيچ يك قبول رفتن را نكردند و محمد حسن خان داوطلب شد و رفت و شرط ديگر اينكه كاغذى هم سركرده‌ها بنويسند بدهند كه نواب و الا تكليف بماها كرد كه برويم ميان جزيره نرفتيم و محمد حسن خان رفت سركرده‌هاى ديگر گفتند ما آمديم اينجا خدمت كنيم نوكر هستيم چه وقت سركار و الا تكليف كردند كه ما نرفتيم هر كه را كه سركار و الا فرمايش بفرمايند اگر نرفتيم آنوقت كاغذ مىدهيم . نواب و الا هم چونكه ديدند منظور محمد حسن خان سرتيپ نرفتن و ايراد گرفتن است ديگر پاپى نشدند كه برو يا نرو . اين تفصيل قشون اينطرف سنگرها بود تفصيل قشون جزيره عرب و بلوچ ابو ابجمعى پسر حاجى جابر خان بود و سنگرى هم پسر حاجى جابر خان خودش تنها داشت عربى هم خود حاجى جابر خان داشت و سنگرى عليحده داشت كه كمك آورده بود به قدر هفتصد هشتصد نفر بود بلوچ عرب جمعى پسرش هم نوكر هستند كه دو سال قبل از اين گرفتند چهارصد و پنجاه نفر بلوچ بود سيصد نفر هم عرب و غلام سياه بود اما از وقتى كه گرفتند يك دينار جيره مواجب به آنها ندادند