دشمنى برخاسته دل به ويرانى محمره بست . چنان كه گفتهايم در آن زمانها سرحدى ميانه ايران و عثمانى شناخته بود و واليان بغداد از دخالت در كار خوزستان بويژه در كار كعبيان خوددارى نمىنمودند . در اين هنگام نيز محمد شاه در بيرون هرات گرفتار محاصره آن شهر بوده فرصت خوبى براى والى بغداد پيش آمده بود . شايد هم انگليسيان در برانگيختن او نيز دست داشتهاند .
بهر حال در روز بيست و سوم رجب بود كه پاشا با آن لشكر انبوه ناگهان به محمره رسيده كرد دژ را فروگرفتند و با توپ و تفنگ دست به كار كردند . حاج جابر كه گفتيم گماشته ثامر در محمره بود كارى بيش از اين نتوانست كه خود را بيرون انداخته به فلاحيه بگريخت و لشكريان او از ترك و اعراب به درون دژ درآمده دست به كشتار و تاراج گشادند و از مردم بيچاره فراوان كشته و بر خانهها كندن و سوختن دريغ نگفتند هر چه مال و اندوخته به دست آوردند تاراج كرده با گروه انبوهى از زنان و دختران و پسران كه اسير گرفته بودند به عراق بازگشتند .
عبد الباقى افندى عمرى شاعر معروف عراق كه در اين لشكركشى و كشتار تاراج همراه عليرضا پاشا بوده قصيدهء بس درازى ساخته كه نامردانه آن كشتارها و سياهكارىها را مىستايد و بر خود مىبالد . در آغاز قصيده ( شعرها گزين شده ) :
فتحنا به حمد اللّه حصن المحمرة * فاضحت به تسخير الاله مدمرة
بسيف على ذى الفقار الذى لنتا * لقد اخلصت صقلا يد اللّه جوهرة
و جابر اورثناه كسرا به كهبه * و ليس لعظم قد كسرناه مبرة
غدا هاربا يبغى النجاة به نفسيه * و خلى قناطير التراث المنظرة
و نخل امانيه به مكتوم خبثه * عثا كلها فى غدر ثامر مثرة