چنان كه عادت غربا باشد بصحرا رفتيم ، جوانى بيرون آمد سوار با جامه يك توى غلاله در بر ، و با وى « 1 » خادمى ، از ما پرسيد كه ولادت شما از كجاست و سبب ارتحال شما از اوطان شما چيست ، گفتيم ما از خراسانيم « 2 » و مطلوب ما علم احاديث نبوى است ، گفت احوال نفقات چگونه است ، گفتيم بترين « 3 » حالها ، او بخادم « 4 » اشارت كرد كه هر يكى را هزار دينار درست بدهد « 5 » ، خادم بتاخت و باندك مايه روزگار باز رسيد و چند كس با او ، و هر كسى را « 6 » هزار دينار درست چون اخگر آتش در كنار ريختند و گفتند امير را « 7 » در اوراد ادعيهء صالحه ياد آريد « 8 » ، و اين جوان اسب براند ، ما پرسيديم كه اين جوان كيست كه فرهنگ مردان و فريزدان داشت ، و جمال او عنوان نامهء شرف اوست فضايل او ترجمان مجد سلف ، آيت بزرگى بر روى او نوشته و عنبر سخاوت در طينت او سرشته ، گويى از دست خورشيد آب خورده است كه رخسارهء او « 9 » نشان سرورى دارد و لفظ « 10 » گهربار او امارت امارت و مهترى ، و اكنون روزگار عنوان نامهء دولت او مىخواند و اقبال قلم برقم سعادت او بر دفاتر مفاخر ميراند ،
لو لا عجائب صنع اللّه ما به نيت * تلك الفضائل « 11 » فى لحم و لا عصب
گفتند او امير طاهر بن عبد اللّه بن طاهر بن الحسين « 12 » است امير خراسان و شام و بغداد كه استحقاق مدح و ثنا دارد با يادى و انعام و سزاوارى خدمت و دعا بفضل و اكرام ، با اصلى اصيل و رايى جميل و حسبى حسيب و صورتى قمرى و جمالى بنهايت « 13 » وجودى بى غايت
ذو صورة قمرية بشرية * تستنطق « 14 » الافواه بالتسبيح
مصنف اين كتاب گويد كه چون « 15 » همت و ديانت ملوك گذشته بدين غايت بود آثار آن بر دين و علم و علما ظاهر بود .
هامش
( 1 ) نص ، علاله در سر و پاى وى .
( 2 ) از خراسانيانيم .
( 3 ) بدترين .
( 4 ) نص ، گفت او بخادم .
( 5 ) نص ، هزار دينار درم بدهيد .
( 6 ) و هر كس را .
( 7 ) كه امير را .
( 8 ) ياد داريد .
( 9 ) كه رخسار او .
( 10 ) نص ، نشان سرورى و لفظ .
( 11 ) نص ، ملك الفضائل .
( 12 ) نص ، امير طاهر بن عبد اللّه بن الحسين .
( 13 ) نص ، بى نهايت .
( 14 ) نص ، يستنطق .
( 15 ) نص ، گويد چون .