يضن و كان البخل « 1 » منه سجية * فان رام جود الم يدعه « 2 » الطبائع
و امير خراسان و نيمروز عمرو بن الليث را « 3 » هجا كند و وزيرش را ابو نصر احمد بن ابى ربيعه را ، و اين وزير ابو نصر اشتر بود و ملك عمرو اعور
زعم الوزير بانه لى مكرم * كذب الوزير و عينه شتراء
لا يوحشنك شترة فى عينه * هذا الامير و عينه عوراء
پس امير عمرو بن الليث ، الحسين بن داود را - كه والى بيهق بود از جهت وى - « 4 » فرمود تا او را هلاك كرد . و از فرزندان الحسين بن داود ، « 5 » خواجه على بن داود بود كه در عهد گذشته در ديه مغيثه متوطن بودى ، و او را اولاد و احفاد ماندهاند .
و بدعادتى باشد مردمان را نكوهيدن و آن نكوهيدن بنظم مدون گردانيدن ، اگر كسى در حق كسى انعامى فرمايد شكر آن انعام به مقدار توانش مىبايد گزارد ، و اگر انعام دريغ دارد يا امداد آن « 6 » منقطع گرداند و بر تواتر و توالى بوى نرسد معذور بايد داشت و لعل له عذرا و انت تلوم « 7 » بر كار گرفت و موضع بدل كرد و بر خواند كه : فلا الكرج « 8 » الدنيا و لا الناس « 9 » قاسم . و ايزد تعالى علماى اسلام را در مال خراج حقى نهاده است « 10 » و شعرا را « 11 » هيچ حقى نيست « 12 » بموجب شعر گفتن .
( حكايت ) روزى شعرا جمله در نزديك « 13 » عمر بن عبد العزيز رفتند و از وى صلت خواستند ، او مصحف پيش ايشان نهاد و گفت باز نماييد « 14 » درين آيت كه انما الصدقات للفقراء « 15 » نصيب شما چيست ، و يا در قرآن بچه وجه حق شما در اموال مردم لازم مىآيد ، جمله فرو ماندند ، گفتند ما از جملهء « 16 » فقراييم ، خليفه گفت وسيلت فقر را بوسيلت شعر حاجت نيست ، پس فرزدق برخاست و گفت
هامش
( 1 ) و كان الضن .
( 2 ) و ان رام جودا لم تدعه .
( 3 ) عمرو بن ليث را .
( 4 ) از قبل وى .
( 5 ) حسين بن داود .
( 6 ) و يا امداد آن .
( 7 ) نص ؛ و انت ملوم .
( 8 ) نص و نب ، فلا الكرخ .
( 9 ) نص ، و للناس .
( 10 ) در اموال خراج حق نهاده است .
( 11 ) نص ، شعرا را .
( 12 ) هيچ حق نيست .
( 13 ) بنزديك .
( 14 ) باز نماييد كه .
( 15 ) للفقراء و المساكين .
( 16 ) و گفتند كه ما از گروه .