تا اندازهيى بود ، كه معتزليان يكنفر متكلم مجادل خود حفص بن سالم را به ترمذ پيش جهم براى مناظره فرستاده بودند . « 1 »
عقيدهء جبر در ادب درى نهايت شيوع يافت و حتى كسانى كه اساسا از فرقهء جبريه نبودند ، باز هم گاهى لب به سخنى كشودهاند ، كه بوى جبر از ان مىآيد . ، و اين رسم از زمان بسيار قديم كه اوائل صباوت ادب درى بود ، تاكنون مشاهد است ، مثلا محمد بن وصيف سيستانى كه منشى و ركن دربار يعقوب و عمر و صفارى بود ، بر گرفتارى عمرو ليث در بلخ ( 287 ه ) اين ابيات گفته بود ، كه از ان بوى جبر بمشام ميرسد :
كوشش بنده سبب از بخشش است * كار قضا بود و ترا عيب نيست
بود و نبود از صفت ايزد است * بندهء درماندهء بيچاره كيست ؟ « 2 »
ابو طبيب مصعبى يكى از وزراء و رجال دانشمند دربار سامانى ( حدود 326 ه ) كه شاعر چيره دست درى و عربى بود ، در نكوهش روزگار قصيدهء غرا و بليغى دارد كه مطلع آن اينست : « 3 »
جهانا ! همانا فسوسى و بازى * كه بر كس نپايى و با كس نسازى !
بعد ازين به جهان خطاب موثر و انتقادآميزى دارد ، كه از ان جمله است :
چرا زيركانند بس تنگ روزى * چرا ابلهان راست بس بىنيازى ؟
اگرنه همه كار تو باژ گونه * چرا آنكه ناكستر ، او را نوازى !
در نتيجهء اين احتجاج و انتقاد ، تمام گناه اين سازمان نامطلوب را باز به گردن انسان مىنهد كه مجبور است ، و اين دستگاه با بىنيازى نتايج گردش خود را حتما ميدهد :
جهانا ! همانا ازين بىنيازى * گنهگار ماييم تو جاى آزى !
در رباعياتى كه به عمر خيام نسبت دادهاند ، فلسفهء اجبار و بيچارگى انسان در مقابل تقدير بسيار نمايانست :
هامش
( 1 ) - در همين مبحث به عنوان معتزله و جهميه رجوع شود .
( 2 ) - تاريخ سيستان 260
( 3 ) - تاريخ بيهقى 377