مقنع خواست كه خود را از مركز قواى عباسيان كه در مرو بود دور نگهدارد ، و بنابرين داعيان خود را به ماوراى آمو ارسال داشت ، و از انجمله عبد اللّه بن عمر مروى بود ، كه دختر خود را به مقنع بزنى داده بود ، اين عبد اللّه از جيحون بگذشت و به نخشب ( قرشى كنونى ) و بكش آمد ، و خلق بسيار را گرويدهء مقنع ساخت ، و مردمان كش آيين مقنع را پذيرفتند ، و عمر سوبخى با مردم سوبخ ( از قراى نسف ) امير عربى خود را بكشتند ، و اكثر مردم ماوراء النهر بكيش مقنع در امدند .
درينوقت حكمران عباسيان در خراسان حميد بن قحطبه بود ، او امر گرفتارى مقنع را داد ، و بر لب جيحون صد سوار گماشت ، تا مقنع را به گذشتن از جيحون نگذارند ، و او را بگيرند ، ولى مقنع با سى و شش تن از معتمدان خود از آمو گذشت ،
پاورقی
نه ماه سيامى نه ماه فلك * كه اينت غلامست و آن پيش كارسنائى گفت :گر مقنع ماهى از چاهى براورد از حيل * پس خدايى كرد دعوى گوبيا اندر نگر( ديوان 158 ) فرخى راست :ماه را گر خلاف او طلبد * مطلب جز بچاه نخشب باز( ديوان 201 ) ابو العلا معرى گويد :افق انما البدر المقنع رأسه * ضلال وغى مثل بدر المقنع( ابن خلكان 319 ) سوزنى گفت :سود افتاد خيره سرى را هم از خرى * تا آفتاب و ماه برارد ز چاه كشدعوى كند خدايى و مر هيچ خلق را * نتوان كه دستگيرد از جوع و از عطش( مجمل فصيحى 1 / 232 )