تلف بودند ، آنچه لازمهء كوشش بود بجاى آورد تا تكهاى از نان را از او باز گيرد نتوانست و بىبى جان ، كه ضربات لگدها و مشتها و فحشهاى مرد را تحمل ميكرد وقتى از جا برخاست كه همهء نان را با عجله خورده بود . بخاطر اين كار او را لى گفتند و او تا عمر داشت بدين نام شناخته ميشد . از اين « لى » ها آن روز در اردبيل تعداد بالنسبه زيادى ديده ميشد .
مصادرهء غله و برنجهاى محتكرين
محسنى مينويسد : روزيكه هيئت مورد بحث اختيار نان شهر را بدست گرفت فقط هشتصد و هيجده خروار گندم در انبار دارائى وجود داشت حال آنكه به اول محصول بيش از پنجماه باقى بود . طبيعى است كه اين مقدار بهيچوجه تكافوى غذاى بيست و پنجهزار نفر را ، كه از بازار نان ميخريدند ، در آنمدت بالنسبه طولانى نمىنمود و اين مشكل دوم بزرگى بود كه در مقابل انجمن قرار داشت . كميسيون بفكر چاره افتاد و اقدامات همه جانبهاى آغاز كرد . از جمله آنكه كسانى را با مأموران مسلح دولتى بقراء اطراف فرستاد و غلهء مالكانى را ، كه بآرزوى گرانفروشى انبار كرده بودند ، كشف نمود و پس از وضع خوراك صاحبان آنها ، مازاد را از قرار خروارى يكصد تومان محسوب داشته با پرداخت قيمت به شهر حمل كرد . و نيز مقدارى از برنج تجار اردبيل را ضبط نمود و از برنجهاى تجار تبريز هم ، كه در انبار عاملين آنها در اردبيل نگهدارى ميشد مقدارى مصادره كرده بهاى آن را از قرار خروارى سيصد تومان پرداخت نمود .
بهار جديد فصل اميدبخشى براى مردم بود زيرا بر اثر بارندگيهائى كه شد در بيابان علف روئيد . جمعى از مردم فقير با خوردن آنها سد جوع كردند و آنهائى كه با پختن و خوردن خون زندگى مينمودند از حيث غذا تنوعى يافتند . اوايل خرداد بود كه محصول مغان ببازار آمد و قيمت گندم در عرض چند روز از سيصد تومان به شصت تومان تنزل يافت و كمكم براى مردم از اين حيث گشايشى حاصل گرديد . اولين كسى كه اين گندم را به شهر آورد نجفقليخان آراللو بود . چون خبر ورود او به شهر رسيد جمعى باستقبال وى رفتند و پيش پاى او گوسفند قربانى كردند . ازاينرو نجفقلى در بين