ميمند را به غصب متصرّف شدند تا در زمان صفويّه « 1 » ، ميرزا حبيب اللّه نامى كه منصب وزارت داشته ، قدرى از ميمند را به تقويت پادشاه ، باز پس گرفته و قدرى را خود خريده و همه را ثانيا وقف نموده . الحال آنجا متعلّق به امامزاده مذكور است .
وقتى اين فقير ، وارد ميمند شدم ، هنگام غروب بود و باران بشدّت مىباريد .
ملّا محمّد شفيع نامى كه دعوى كدخدايى « 2 » آنجا را دارد ، چون خبر ورودم را شنيد ، گمان كرد كه اسباب زحمتش خواهم شد . به خانه رفته ، در را به روى خود مسدود نمود .
فقير خواستم اسب خود را در اصطبل وى پناه دهم ؛ ممانعت كردند :
لمؤلّفه
كدخدايم به خانه راه نداد * بيم آن داشت كآشنا گردم
چون شب اندر ميان خانهء او * پا نهم ، صبح كدخدا گردم
در آن اثنا ، خواجه محمّد امين ، كه اباعن جدّ ، كلانترى ميمند را دارند ، خبر شد . به اصرارى از اندازه بيش ، به سراى خويشم برد و در توقّفم ، شرايط ميزبانى را به جاى آورد و زمان حركتم مشايعت كرد .
پس از ميمند ، از گردنهء مشهور به « پشمى » كه راه صعبى است ، 5 فرسنگ آمدم ، به فيروزآباد .
[ فيروزآباد ] ( 21 )
[ 111
f
] بلوكى است گرمسير از فارس ، در سمت جنوب شرقى شيراز ، به مسافت 18 فرسخ ، تقريبا . حاصلش غلّه و حبوبات و برنج و پنبه و خرما و ميوههاى نيكو و مركّبات ممتاز ؛ آبش از رودخانه ؛ صحاريش « 3 » هميشه سبز و خرّم ؛ نخجيرگاهش بسيار ؛ شكارش ، تيهو و كبك و آهو و غير ذلك .
در قديم الايّام ، آنجا را شهر « جور » « 4 » مىناميدند . بناى قديمش تا قصبهء حاليه ، نيم
هامش
( 1 ) . ظاهرا شاه اسماعيل ماضى بوده كه جلوسش در حدود 903 هجرى بوده ؛ و پسر سلطان حيدر است و به چند پشت مىرساند به شيخ صفى .
( 2 ) . چند معنى دارد ؛ يكى از آنها مردى را گويند كه زن داشته باشد ؛ و به اصطلاح كدخدا شدن ، كنايه از نزديكى كردن با زن است .
( 3 ) . جمع صحراست .
( 4 ) . به ضمّ اوّل است كه جيم باشد .