تربيت من طورى بود كه لامذهب بار آمده و طبيعى بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبّتى به مردم ديندار احساس مىكردم خواه مسلمان باشند يا مسيحى يا يهودى .
شبى در محفل دوستان كه بسيارى بهائى بودند حاضر شدم و تا ساعتى چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم . پس از گذشت زمانى در خود احساس شرمندگى نمودم و از افعال خودم خيلى بدم آمد ناچار از اطاق خارج شده به طبقهء فوقانى رفتم و در آنجا تنها مدّتى گريه كردم و چنين گفتم : اى آنكه اگر خدائى هست آن خدا توئى ، مرا درياب . پس از لحظهاى به پائين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد . فرداى آن شب به اتّفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براى مأموريّت فنّى خود عازم مسافرت به مقصدى بوديم ، ناگهان ديدم از دور سيّدى نورانى نزديك من آمده به من سلام نمود و فرمود : با شما كارى دارم ، وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم . اتّفاقا پس از رفتن او بعضى گفتند : اين بزرگوار است و چرا با بىاعتنائى جواب سلام او را دادى ؟ چون وقتى كه آن سيّد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجى دارد و براى اين منظور اينجا پيش من آمده است . از روى تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت معهود مىنمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتى چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كنى ، من با خود گفتم بنا بر اين نمىتوانم ديگر به ديدن اين سيّد بروم . فردا چون وقت كار محوّلهء رئيس قطار
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الالباب — صفحة 90
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٩٠