اگر ما يك سخن گوئيم صدسال * سخن دوشيزه ماند هم بدين حال
ز ما چندان كه گوئى ذكر ماند * و ليكن اصل معنى بكر ماند
خردمندا بيا بارى سخن بين * كه گفتت كان سخنهاى كهن بين
هر آنچ آن كهنه مىگردد قديدست * كه لذات از جهان قسم جديدست
چو من تا روز عالم باز بودست * نمىدانم سخنپرداز بودست
سخن را طبع عيسى فكر بايد * چو مريم گر بزايد بكر بايد
ز تحسين در گذشت است اين سخنها * كه شورى دارد اين شيرين سخنها
كسى را كارزوى اين ضعيف است * نمودار منش شعر لطيف است
ز شعر خود نمودارش نمودم * ز هر در در اسرارش نمودم
اگر تو اهل رازى چشم كن باز * به غواصى برون گير از سخن راز
بساط مفلسى گستردهام من * بسى ديوانگىها كردهام من
كجا اهل دلى در گوشهاى فرد * كه بنشيند دمى با ما در اين درد
تو اى عطار چند آخر از اين گفت * كسى آن گفت را نبود از اين گفت
چنان خواهم كه همچون خاك گردى * مگر در شيب پائى پاك گردى
چو خاك راه خواهى شد از اين پس * چو خاك راه شو در پاى هر خس
فروتن شو خموشى گير پيشه * در اين هر دو صبورى كن هميشه
ترا مى صبر بايد كرد حاصل * كه گفت الصبر ايا ما قلائل
صبورى كن ز حقانديش پيوست * كه با حق باشى و با خويش پيوست
گرت بايد به هر دم تازه جانى * فرومگذار ياد او زمانى
همى هر دم زدن در بيم و اميد * به حق سرمايهء ملكى است جاويد
چو هر دم مىتوانى يافت نورى * چرا دايم نباشى در حضورى
گر از صد چيز مىيابى شرف تو * چه بهتر گر حضور آرى به كف تو
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: سعيد نفيسى
ص٦٨