اسكافست و قطعا اين همان كسى است كه ظاهرا از بزرگان مشايخ صوفيه و از واعظان مشهور زمان خود در قرن ششم بوده و به جز در مصيبتنامهء عطار جائى ديگر ذكرى از او نيافتم و عطار خود او را ركن الدين اسكافى مىنامد و در مصيبتنامه سه حكايت شيوا دربارهء او دارد ، يكجا مىگويد :
نيك مردى بود از زن پاىبست * پيش ركن الدين اسكافى نشست
پس ز دست زن همىبگريست زار * گفت بىاو يك دمم نبود قرار
نه طلاقش مىتوانم داد من * نه توانم گشت از او آزاد من
زانكه جانم زنده از ديدار اوست * رونقم از يارى بسيار اوست
ليك ترك دين و ملت مىكند * زانكه بر بوبكر لعنت مىكند
گرچه مىرنجانمش بسيار سخت * مىنگويد ترك اين آن شوربخت
نه ازو يك لحظه بتوانم بريد * نه ازو اين قول بتوانم شنيد
مىسزد گر دل ازين غم خون كنم * در ميان اين دو مشكل چون كنم
خواجه گفت اى مرد اگر رنجانيش * هر زمان سرگشتهتر گردانيش
گر بگوئى از سر لطفيش باز * او دگر نكند زبان هرگز دراز
اعتقاد كژ در او بنشاندهاند * نقلى از هرجا برو مىخواندهاند
گفتهاند او را كه بوبكر از مجاز * كرد ظلم و حق ز حقور كرد باز
باز كرد آل پيمبر راز كار * كرد بر باطل خلافت اختيار
ملك بودش آرزو بگشاد دست * نه به حق بر جاى پيغمبر نشست
او چنين بوبكر را دانست راست * بر چنين بوبكر بس لعنت رواست
لعنتى كو كرد ما هم مىكنيم * ما همين لعنت دمادم مىكنيم
گر چنين جائى ابو بكرى بود * او نه بوبكرى كه بومكرى بود
گر چنين بوبكر را دشمن شوى * گر بديده تيرهاى روشن شوى
ليك چون بوبكر صديق آمده است * جان او درياى تحقيق آمده است