در بلندى چون سخن مىداد دست * مستمع بىهوش مىافتاد و مست
كرد بر مجلس مگر مردى گذر * گفت پيش آريد كار كفشگر
خواجه كان بشنود شد با درد جفت * گفت بشنوديت آنچ اين مرد گفت
زين سخن الهام آمد در دلم * شد جهانى درد در دل حاصلم
ملهمم گفت اين سخنهاى بلند * نيست اندر خورد مشتى مستمند
اين سخن پرندگان زنده راست * نه خر پالانى و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان پر مسوز * رهروان را پارهاى بر كفش دوز
رهروانند اهل مجلس سربهسر * پارهدوزى كن چو مرد كفشگر
پشهاى را قوت فيلى مىدهى * مور را با جبرئيلى مىنهى
رهروان را گر بخواهى دوخت كفش * بس طپانچه مىزنى تو بر درفش
كار چون از حد خود افزون رود * صاحب آن كار را در خون رود
فىالمثل عشق ار ز طاقت بيش شد * صاحبش در خون جان خويش شد
جاى ديگر در مصيبتنامه مىگويد :
خواجهء اسكافى آن برهان دين * گفت سنجر را كه اى سلطان دين
واجبم آمد به تو دادن زكات * زانكه تو درويش حالى در حيوة
گر ترا ملك و زرى هست اين زمان * هست آن جمله از آن مردمان
كردهاى از خلق حاصل آن همه * بر تو واجب مىشود تاوان همه
چون از آن خود نبودت هيچچيز * زين همه منصب چه سودت هيچ نيز
از همهكس گرچه دارى بيشتر * مىندانم كس ز تو درويشتر
اگرچه در اين مورد به جاى ركن الدين برهان دين آورده ولى بيشتر بدان مىنمايد كه برهان دين در اين مورد لقب اسكافى نيست و عبارتيست كه در مقام تكريم و تعظيم دربارهء او گفته و هم براى رعايت وزن شعر و هم براى آن است كه با سلطان دين قافيه بكند و در اين صورت اين برهان دين جز همان ركن الدين