صبح صادق از دم جانسوز اوست * آفتاب از سايهء هر روز اوست
صدق او سر دفتر هفت آسمان * قدس او سر جملهء هر دو جهان
جان پاكش از دو عالم هيچ نيست * ذرهاى در جانش ميل و پيچ نيست
هست بوبكر اينچنين نه آنچنان * دوستان را مىمپرس از دشمنان
گر بدى گفتند مشتى بىفروغ * در حق او آن دروغست آن دروغ
هست بوبكر آنكه بر سنت رود * گر چنين نبود برو لعنت رود
گر چنين گوئى زنت آيد به راه * پس زبان در بندد او از اين گناه
مرد شد دلشاد و با زن گفت راز * توبه كرد آن زن و زان برگشت باز
نيز جاى ديگر مىفرمايد :
گفت ركن الدين اسكافى مگر * مىفشاند اندر سخن روزى گهر
مجلس او پارهاى شوريده شد * خواجه را آن از كسى پرسيده شد
كين چه افتادست و اين شورش چراست * ما نمىدانيم برگوئيد راست
آن يكى گفتش فلان مردى نه خرد * در نهان كفشى بدزديد و ببرد
كفش از او مىبستديم اين جايگاه * شورشى برخاست از آن گمكردهراه
خواجه گفتش مىمكن قصه دراز * زانكه گر روزى خداى بىنياز
برفكندى پردهء عصمت ز ما * كفشدزدش نيست تنها اين گدا « 1 »
در همان كتاب مصيبتنامه اين حكايت ديگر هم هست كه آن هم دربارهء همين ركن الدين اسكافى مىبايد باشد :
خواجهء اسكافى آمد در سخن * خلق مىباليد ازو چون سر و بن
منبرش گوئى وراى عرش بود * آسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندى سخن چندان برفت * كان زمان از خلق گفتى جان برفت
هامش
( 1 ) - اين چهار حكايت در مصيبتنامهء چاپ طهران 1354 در صحايف 33 و 124 و 238 و 271 آمده ولى چون اغلاط بسيار دارد از نسخهء خطى نقل كردم