اولى و اقدم و انسب باشد به آن كمال ، چه :
« ذات نايافته از هستىبخش * كى تواند كه شود هستىبخش ؟ »
و چگونه ملك نباشد ، با اين « 1 » كه انسان كامل محمدى مىفرمايد : « لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب و لا نبى مرسل » .
مثنوى :
« چون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از آن ، شد عقل ، شاگردى ورا
عقل چون جبريل گويد دم به دم * گر يكى پرّى زنم ، سوزد پرم »
« لو دنوت أنملة لاحترقت » . چگونه ملك نباشد و حال « 2 » آنكه هر ملكهى حسنهى او ، چون علم يا سخاوت يا رحم يا شجاعت ، به منزلهى ملكى است كه مىرساند او « 3 » را به صواب . بعد از اينها مىگويم كه ملك « 4 » بر دو قسم است : ملك علّام و ملك عمّال . و انسان چون پيشهاى « 5 » در علم گرفت ملك علّام است ، اعنى چون روحانيان عقول سلسلهى طوليّه است . كما قيل :
« نفس را چون بندها بگسيخت يابد نام عقل »
و اگر عصمت در عمل [ يافت ] ، يعنى كامل نمود مراتب عقل عملى را از تهذيب الاخلاق و سياست المدن و ترتيب « 6 » المنزل ، و به عبارت ديگر تخليه و تجليه و تحليه و فنا ، آن وقت ملك عمّال است . چنانكه گفتهاند :
« موانع اندر اين عالم چهار است
هامش
( 1 ) . شا : به آن
( 2 ) . شا : نباشد با آن
( 3 ) . پا : آن
( 4 ) . پا : ( بر ) را ندارد .
( 5 ) . پا : پيشه
( 6 ) . شا : تدبير