ثبوتى او را كه عبارت [ است ] از علم و قدرت و اراده و غير ذلك من الصفات الثّبوتية ، و تا سلب نكنى از خود تمام « 1 » صفات سلبيّهى او را كه عبارت از جسميّت و جوهريّت و ماديت و موضوعيت است . بالجمله آنها هم محقق نمىشود از جهت انسان مگر وقتى كه بالكلّيه از كلّيت « 2 » خراب خود دست شسته باشد و مستغرق در هستى او شده باشد . كما قيل :
« تا بود پيوند جسم و تن به جان * كى توان ديدن رخ جانان عيان ؟ »
بهعلّت آنكه آن چيزهايى كه ذكر شد از لوازمات اين عالم است ، و لازم از ملزوم منفكّ نمىشود . اين است كه حافظ شيرازى - قدّس سرّه - فرموده است « 3 » :
« حجاب چهرهى جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم »
لذا قيل :
« تا كه يك ذره ز هستى خودت آگاهى * گر كنى دعوى عشقى به خدا گمراهى »
و همچنين قول مولوى معنوى است :
« از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا
اقتلونى اقتلونى يا ثقات * انّ فى قتلى حيات فى حيات » « 4 »
چنانكه شاهد حال و گواه مقال است آيهى شريفهى :
« وَ لا تَحْسَبَنَّ
هامش
( 1 ) . پا : ( تمام ) را ندارد .
( 2 ) . پا : كلبه
( 3 ) . شا : ( اين است . . . است ) را ندارد .
( 4 ) . شا : بيت ( اقتلونى . . . حياة ) را ندارد .