بالجمله از شمول و احاطهى اين صفت به كهتر و مهتر او را تشبيه به سواد اعظم فرمودهاند .
چو چشم سر ندارد طاقت و تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب
پيش گذشت كه نور شمس ، سلطان بر تمام انوار است ، اعم از نور چشم و غيره ؛ و باقى تمام خليفهى او . و در نزد طلوع « 1 » سلطان ، عساكر متعذرند از وانمودن جلال و كمال . پس چشم بىتاب تو وقتى شمس را تواند ديد كه او از فلك چهارم نازل گشته و بر آب منعكس نشسته « 2 » ، سورت وحدتش « 3 » درهم شكسته شود . و « 4 » اين از جهت دارايى سلطان است نور را در غايت غلبهى ظهور . و لذلك قد قيل « 5 » :
« ديده آب آرد چو بيند آفتاب * ديدن خورشيد نتوان جز در آب »
منظور آن است كه نور الانوار از غايت ظهور ذاتش ، محتجب از ابصار است . و از آن جايى كه ظلّ ، لازم نور است و ضعيفتر از نور ، عرفا تمام عالم را بشراشره ظل اللّه مىنامند . كما قيل :
« هيچ دانى كه ما كهايم و شما ؟ * سايهى آفتاب نور خدا
هستى ساذج « 6 » است وحدت صرف * اين هو ، اين انت ، اين انا ؟ »
مثنوى :
« سايهى يزدان بود بندهى خدا
هامش
( 1 ) . شا : طلوع آفتاب و
( 2 ) . پا : شده
( 3 ) . شا : قدرتش
( 4 ) . پا : ( و ) را ندارد .
( 5 ) . شا : ظهور ؛ عارفى گفته است .
( 6 ) . پا : سازج