خوشا آن سر كه سوداى تو دارد * خوشا آن دل كه غوغاى تو دارد
ملك عبرت برد افلاك حسرت * وجودى را كه همراه تو باشد
الا اى صاحبالامر ولايت * هلا اى مصدر فيض هدايت
فداى فيض قدست گردم اى دوست * . . . . . . . . . . . . . .
* * *
لطف حق چون جلوه بر ايمان كند * سير يزدان را برت ايقان كند
* * *
اى خدا از غيبت او سوختم * جامهء حسرت به جانم دوختم
اى خدا اين درد را درمان نما * عاشقان را مظهر ايمان نما
نور روى او دواى درد ماست * جز به نور او مرا سامان مكن
پرتو او سير حق را جلوه داد * جز به او دلهاى ما شادان مكن
خانمان ما غم هجران اوست * خانمانى بهر ما سامان مكن
از « سقاهم ربّهم » جامى بده * كشته را محروم از احسان مكن
رشته جان را به عشق او ببند * جان ما جز در غمش نالان مكن
تربت وصلش ز بيماران عشق * وامگير و خسته را بىجان مكن
* * *
اى دواى درد بىدرمان من * اى مقام فكرت و سوداى من
اى كه هم جانى و هم جانان من * اى كه هم دينى و هم ايمان من
علم تو باشد محيط هر دو كون * اى ز تو روشن شها ايقان من
دست حقّى و تويى مقصود حق * اى فدايت باد قلب و جان من
آنچه باشد از سخا و جود توست * اى كه لطفت آيت ايمان من