ولى حق بود مطلق * ظهور حق شده از حق
كمال حق از او ظاهر * . . . . . . . . . . . . . . . .
تمام سير أو أدنى * فداى نور او گردد
ز احسان ولاى او * ز شيداى صفاى او
ز خلق حقپرست او * ولاى حق از او باهر
تمام ما سواى حق * فداى سير او گردد
ز عشق او همىنالم * ز فيضش قوت جانم
كه در فضل و مقام او * بسى حيران و در تابم
به روز و شب همىنالم * . . . . . . . . . . . . . . . . .
تمام اوصياى حق * فداى نور او گردد
الا اى صاحب امكان * هلا اى نور حق سبحان
بلى اى شاه أو أدنى * . . . . . . . . . . . . . . .
تمام عرش و مادونش * فداى خاك او گردد
* * *
دلم با غير تو انسى ندارد * سرم از غير تو فيضى ندارد
دل و جانم فداى خاك پايت * كه بر غير تو سودايى ندارد
خوشى در عالم امكان نديدم * مگر در قاف عنقاى تو باشد
ز سير خوى تو هردم بنالم * كه غير از تو تسلّايى نباشد
خوش آن شوريدهء شيداى بيدل * كه مدهوش تماشاى تو باشد
سر و پاى و دلم شيداى آن است * كه شيداى سر و پاى تو باشد
غلام حضرت آنم كه از دل * فداى مظهر حق تو باشد
خوشا آن دل كه از عشق تو نالد * خوشان رويى كه بر پاى تو مالد
خوشا ذاتى كه از طين تو باشد * بلند آن سر كه در پاى تو باشد