خونريزى و سفاكى - محبت او بر جن و بشر واجب دان اگر باورت نيست آيهء
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
برخوان ، خليفه يزدان او است و اولوالأمر زمان هم او است دريغا كه هر نااهلى دعوى اولوالامرى كند و هر بو جهلى كوس خلافت زند .
بيت :
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
اى درويش اوليالامر آفتابگردانست نه آفتابه گردان ، فاسم دوزخ و رضوانست نه قيصر روم و شاه افغان ، خليفه يزدان از دو كون آزاد است نه آنكه دل بمصر و شام داده است ، آنكه او پشت بر دشمن نكرده نه آنكه روى بر خصم نياورده آنكه گيتى را سه طلاق فرموده نه آنكه اشك يتيمان زيب خوان نموده
نظم :
در مصالح مدبر جانست * در ممالك دبير يزدانست
تاج حكمش گذشته از پروين * تخت علمش نهاده بر در دين
در تواريخ مسطور است كه روزگار خرگوش طبيعت با شير يزدان روباهبازى آغاز نهاد و هر گرگ نهاد با هژبر جهانآفرين دست پلنگى گشاده متغلبان منبر گرفتند و در محراب رفتند دين بدنياى دنى فروختند و آتش ظلم و جور افروختند صورتپرستان از معنى غافل شدند و ظاهرجويان از باطن تن زدند لاجرم سرور اولياء قريب بيست و پنج سال به ضرورت خلوت گزيد و در سپهر عزلت با دل چون ماه بيارميد .
بيت :
چونكه زاغان خيمه در گلشن زدند * بلبلان خامش شدند و تن زدند
چون ظلم ظالمان به نهايت رسيد و جور ستمگران بهغايت انجاميد جناب ولايت جاهى بفرمان الهى در ذىحجه سنهء سى و شش بقدوم ميمنت لزوم خويش سرير خلافت را مزين ساخت و آفتاب فلك امامت بر خاكنشينان كوى ضلالت پرتو انداخت قريب پنج سال آن حضرت خلافت ظاهرى فرمود و دبيرش سعد همدانى « 1 » و حاجبش قنبر بود و شهادت كثير السعادة آن حضرت در ماه رمضان سنه چهل هجرى بستم عبد الرحمن بن ملجم و به معاونت وردان بن خالد و شيث و اشعث بن قيس و قطامه دختر اخضر
هامش
( 1 ) - بستان : دبيرش سعيد بن مروان همدانى