كشاند . در سال 1340 به زنجان برگشتم و باعث بازگشتم نظر كيمياگر مرحوم آخوند ملّا قربان على بود كه مرا به موطن بركشيد .
پدرم جسمى نحيف و لاغر و قامتى متوسط با موى كمى در صورت داشت و سالهاى آخر زندگى گرفتار چشم درد شده و بينايى خود را از دست داد و چهار سال آخر عمر را به نابينايى گذراند .
او معاشرت مردم را بسيار كم كرده بود و اختلاطى با آنها نداشت ، كسانى مانند امير افشار و مانند آن اگر به ديدن او مىآمدند ، او به بازديد نمىرفت و آنها را هنگامى كه از منزل ما خارج مىشدند بدرقه نمىكرد . او هيچ تعيّن و شخصيتى بر خود قائل نبود ، اگر گاه در هنگام تربيت افراد و تدريس ابّهت و شخصيتى ، ديگران ، بر او قائل مىشدند او سعى داشت فريب نخورد و سعى در خراب و زايل كردن آن داشت او واقعا بزرگمرد بود .
از شاگردان بزرگ او ، مرحوم ميرزا ابو الحسن رفيعى قزوينى و مرحوم آقا ميرزا ابو عبد اللّه زنجانى ( متوفّى پنج شنبه هفتم جمادى الثاني 1360 ) را مىتوان نام برد كه صاحب كتاب شرح بقاء نفس و كتاب فيلسوف بزرگ فارسى صدر الدين شيرازى و . . . مىباشد » « 1 » . « تلميذ ديگرى كه از ايشان مىشناسيم مرحوم آقا بزرگ تهرانى صاحب الذريعة مىباشد » « 2 » مرحوم آقا بزرگ تهرانى - قدّس سرّه - زندگينامه آن بزرگوار را بدين گونه بيان مىنمايد :
« او ميرزا إبراهيم فرزند ابو الفتح زنجانى ( معروف به مسگر ) است كه عالم و فقيه و رياضى دان متبحّر و حكيمى الهى است . چند سالى را در تهران به تعلّم
هامش
( 1 ) - صدوقى « سها » ، منوچهر ، تاريخ حكماء و عرفاى متأخر بر صدر المتألهين ، ص 99 .
( 2 ) - حكيمى ، محمّد رضا ، آقا بزرگ تهرانى ، ص 4 به بعد .