فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً
( 113 ) بشارت است و باهل قناعت اشارت .
به پادشاهى عالم فرونيارد سر * اگر ز سر قناعت خبر شود درويش
قناعت توشه مردان است و سبك بارى راهنوردان . رهروى را كه قناعت نبود از رفتار لنگ است و پيوسته پايش به سنگ . قوله تعالى :
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ
( 114 )
وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ .
( 115 ) اعنى نعيم قناعت و جحيم طمع . اما قناعت معنوى كه اهل معنى را سزاست نه از حيث معاش و امور دنياست . دنيا را در نظر اهل توحيد آن مقدار نيست كه بر زيادش طامع باشند يا به اندكش قانع . هرگز ياد نكنند كه اين كم بود يا زياد . بلكه قناعت ارباب كمال حفظ مقام است و ضبط حال . يعنى بيش از حق خود نخواهند و مرتبهاى كه على النقد ندارند حق خود ندانند . بهر مقامى رسند همان را حق خود پندارند و مغتنم شمارند . كه تعدى از حد خود ناسپاسيست و تجاوز از اندازه خويش حقناشناسى . لطيفتر آنكه بهر تجلى از هوش بروند و از خويش بىخبر شوند . شعورى كه تصور كمالى كنند يا ادراك مقامى باقى نماند . مولوى رومى گويد :
شعر
صوفى ابن الوقت باشد در مقال * ليك صافى فارغ است از وقت و حال
اما تسليم
- بدانكه از براى هر نفسى دو چيز از لوازم زندگانيست :
يكى محل سكنى و ديگرى گذرانى فراخور حال . آدمى كه خانه ندارد هميشه ويلان است و بىسر و سامان . خانه درويش تسليم است و اين خانه بناى قديم .