آواز نداد كه من در چاهم . دل برحق نهاد و حق به دستيارى سعى نجاتش داد ،
شقيق بلخى را مريدى بود عزم حج كرد و به اشاره شقيق به زيارت بايزيد به بسطام رفت ، سلطان از او پرسيد شقيق در چه حالست ؟ گفت بتوكل نشسته و گويد اگر نه چيزى از زمين برويد و و نه از آسمان ببارد و تمام اين خلق را من كفيل باشم نقصى به توكلم نرسد . فرمود اگر من مرغى شوم از بالاى شهرى كه چنين مشركى در اوست پرواز نكنم .
مريد شقيق را از اين حال خبر كرد و او بازفرستاد كه من چنينم تو چگونهاى ؟ فرمود بايزيد نه چنين است نه چنان . نه وصف دارد نه نشان . صفاتش در صفات حق فانيست و موصوف به هيچ وصفى نيست . در اين مقام نه از توكل اثريست و نه از متوكل خبرى .
اما قناعت
- دولتى است بىآفت و زوال و سلطنتى بىدردسر و ملال .
و قناعت آن است كه بيش از آنچه دارى نخواهى . نه آنكه كم صرف كنى و از اندوه اينكه چرا كم است جان را بكاهى . اگر كم است اكتفا كن و اگر زياد است صرف صفا . كسى كه قناعت را پيشه نكرد به دنيا حريص شد و معيشت بر او تنگ گشت . اگر دنيا را به او بدهند قانع نشود و حريصتر گردد و زندگانى بر او ناگوارتر و صعبتر باشد و هرگز ياد حق نكند .
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً
( 112 ) . غفلت از حق غناى قناعت را ببرد و پرده توكل را به درد .
مرد تهىدست شود و بافلاس افتد .