عقل ز تعليم تو پر كرده مشت * چرخ بتعظيم تو خم كرده پشت
تا نبود غير تو مولاى خلق * مهر تو شد سر سويداى خلق
هركه نه بر تست تولاى او * باد سقر تا به ابد جاى او
دوستيت حاصل هر مطلب است * روز كسى كز تو نباشد شب است
ما ز توايم ارچه گنهپيشهايم * وز گنه خويش در انديشهايم
جان صفى شاكر احسان تست * جرم صفى جاذب غفران تست
مژده رحمت كه به گوشم رسيد * خرقه فقر از تو بدوشم رسيد
چون پى اين خرقه نظر داشتى * چشم ز عيبم همه برداشتى
قابل اين خرقه نه اين دوش بود * اين كرم پير خطاپوش بود
تا بنمائى كه عطاپيشه كيست * نخل كرم را ثمر و ريشه كيست
چشم در اين دور فكندى بخلق * تا كه بود لايق اين تاج و دلق
يعنى از اين جمله گنهكار كو * مستحق رحمت غفار كو
بود صفى از همه نادارتر * عاجز و مسكين و گنهكارتر
سايه فكندى ز كرم بر سرش * خلعت غفران تو شد در برش
مورد عفو اسد اللّه شد * صاحب اين خرقه و اين راه شد
تا همه دانند كه ستار كيست * غير على فاعل مختار كيست ؟
كار نه آن است كه جز حق كند * هرچه كند قادر مطلق كند
هركه به حكم تو كند اعتراض * نيست جوى نقطه قلبش بياض
آنكه مصفى ز تو شد صوفى است * عارف اسرار تو معروفيست
آنچه صفى را ز سخا دادهاى * نيست عجب محض عطا دادهاى
فضل تو شد شامل حال فقير * هست بفضل تو مآل فقير
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٧٣