تو شوى كشته گر ز شمشيرم * دوستى را بجاست تقصيرم
گفت اينها فسانه و دغل است * دوستى محض ذات لميزلست
حب آن را كه بر تو شد واجب * مىفروشى بحب بىطالب
تو نخواهى اگر مرا كشته * من كنم نك به خونت آغشته
يا بايمان درآى و شاد بخند * يا كه بازوگشاى و لب بربند
كشت و تكبير گفت و برد سرش * گشت ميدان تهى ز شور و شرش
ضرب او گفت سيد كونين * هست افضل ز طاعت ثقلين
شمهاى از جهاد اكبر او * هم بگويم بعون رهبر او
كافرى سوى او خيو انداخت * كرد او را رها ز بند و نواخت
گفت او كز چه كردى آزارم ؟ * چونكه دانى ز اهل بيدادم
گفت آمد به پيش غدارى * خواست بر من رساند آزارى
دفع او بود سخت لازمتر * كه بكفر از تو بود جازمتر
گر رها كردمت غزائى بود * در پس پشت اژدهائى بود
كشتم او را بذى الفقار دگر * بر تو آرم نبرد بار دگر
قتل تو چون گذشت تشويشم * هست بس سهل و مختصر پيشم
گفت زين حال گو كه تا چون است * حالم از حالتت دگرگون است
جز تو و من كه زيربند توام * از دلوجان نيازمند توام
اندرين دشت هم نبردى نيست * كافر و اژدها و مردى نيست
كس نه در پيش تو نه در پشت است * گفت او نفس آهنين مشت است
ز آن خيو نفس در خروش آمد * وز تهور بخشم و جوش آمد
خشم ز اوصاف نفس مردود است * ترك او فرض عقل محمود است
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 26
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٦