خالى است و مشاعر و مدارك عامه آن را نيست پندارد . و نزد صوفى : عالم وحدت است كه چون پايان و غايت ندارد ، شكل عارض او نيست و آن عالم ، باطن هر عالم است .
كژ ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به تسخر خواند
قوله :
آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * نام احمد را دهانش كژ بماند
استشهاد است بر آنكه ، آنچه بالا گذشت كه به قصد حقارت يا هرچه به ديگرى اضافه كنند و سود خود را بدان انديشند ، نتيجه برعكس دهد . تخصيص در ياد كامل و مقرّب با نگاه احديت .
قوله :
از پىِ « 1 » هر گريه آخر خندهايست * مردِ آخربين مبارك بندهايست
جواب و سؤال مقدر [ است ] . گويا كمحوصله سؤال مىكند كه : گريه و زارى تا كى و حاصل آن چيست ؟
عتاب كردن پادشاه بر آتش
قوله :
چشم بندست اى « 2 » عجب يا هوش بند * چون نسوزد اينچنين « 3 » شعلهء بلند
يعنى ، تصرف در حسّ بصر ماست كه سوختن آن طفل را نمىبيند ؛ يا تصرف در هوش آن طفل است كه سوختن خود را نمىيابد ؟
قوله :
آتش طبعت اگر غمگين كند * سوزش از امر مليك دين كند
انتقال فرمود از آتش ظاهر به آتش باطن ؛ و طبع او كه نيز به فرمان حق اثر كند نه به خود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آخر .
( 2 ) همان : اين .
( 3 ) همان : نسوزاند چنين .