مثنوى فرزند صالح قرآن شريف است ؛ و عجب فرزندى شايسته . ميراثبر آن كلام سحر حلال است ؛ و چه امينى بزرگ .
مثنوى داستان دوستان است ؛ انبياى دلسوز و جانفدا ، اولياى يكرنگ و باصفا .
مثنوى بيدارى و خواب است ؛ بيدارى جاهلان و منكران ، خواب بخردان و عارفان .
مثنوى فلك الافلاك سرور و محبّت است و حضور و غيبت ؛ حضور در حضرت جانان و غيبت از اين خاكدان .
مثنوى روشن رخش زيباى ذكر است و ناپيدا سيمرغ فكر .
مثنوى شورش درون است و غوغاى دامنچاكان .
مثنوى بند است و رهايى ؛ بند در درد و رهايى از نفس .
مثنوى سرمشقى است از آموزگار معرفت و گلدستهاى است از گلزار محبّت .
مثنوى نداى جانفزاى حقّ است و خاموشى مطلق .
مثنوى ژالههاى تر و روان آن است ، بر رخسارهء قلب .
مثنوى رقص در رقص نور است و عرس در عرس شور .
مثنوى چاه اسرار است و سرشك فريادها .
مثنوى گامهاى زلال سحر است و جستار آن هميشه بود در نمود .
مثنوى نمايش يگانه بلندبالاى جمال و درخشش دردانه نورى است كه هستى از او زيبا شد و رنگ يافت .
و شگفت نيست كه هركس از اين نامهء محبوب ، بهرهاى فراخور خود برمىگيرد ، ناب مىشود و آب ، پاك مىشود و خاك .
و سخن كوتاه و زيبندهترين گواه :
مثنوى ما دكان وحدتست * غير واحد هر چه باشد آن بُتست
به راستى از زمانى كه اين اثر سترگ و جاودانى از دم ايزدى حضرت مولانا - عظّمه ا . . . ذكره - سروده شده و به خامهء ربّانى حضرت حسام الدّين چلپى - قدس اللّه سره روح العزيز - نگاشته گرديد ، تا به امروز شروح ، حواشى ، تفاسير ، تعابير و امثال و حكم از اين اثر پرمايه و به شكوه به دست پيشينيان و امروزيان گزارش شده كه جاى بسى سپاس و قدردانى است . و اين خود نمايانگر آن است كه مثنوى شريف سواى هر كتاب ديگرى