مقدمه
اى خداىِ پاك و بىانباز و يار * دست گير و جُرم ما را درگذار
ياد ده ما را سخنهاىِ رقيق * كه تو را رحم آورد آن اى رفيق
هم دعا از تو ، اجابت هم ز تو * ايمنى از تو ، مهابت هم ز تو
گر خطا كرديم ، اصلاحش تو كن * مصلحى تو اى تو سلطانِ سخُن
كيميا دارى كه تبديلش كنى * گرچه جوىِ خون بوَد نيلش كنى
اينچنين ميناگريها كارِ توست * و اينچنين اكسيرها ز اسْرار توست
اين چه شگفت دارويى است كه سترگترين دردهاى انسانى را درمان است ! اين چه خوشْنواى دلكشى است كه پيوسته از دوست ، در گوش طنينانداز است ! اين چه هوايى است كه همواره پاك است و پاك از هوا ! اين چه كلامى است كه در عين بىرنگى ، رنگين است ! اين چه معنايى است كه گفت بىگفت است ! اين چه آبى است كه تشنگى فراى تشنگى است ! و اين چه آتشى است كه دوزخآشام است و خداى جاى !
مثنوى دفتر عشق است ؛ عشق حاصل كلام مثنوى است .