تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
قوله :
جمله معشوقست و عاشق پرده‌اى * زنده معشوقست و عاشق مرده‌اى
متمّم كلام سابق است . يعنى سرّ عشق را فاش نمىتوانم گفت ، اما اين‌قدر مىگويم : عاشق از خود هيچ ندارد . « العبد ما فى يده الملك للمولى » . « 1 » قوله :
چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واى او
يعنى هرگاه وجود عاشق پرده شد ، بايد كه پرده از ميان برخيزد . و عاشق به قوت بازوى خود نتواند كه پرده از ميان بردارد ، مگر به سطوت تجلى عشق ؛ مثلا مورى اگر خواهد از بلاد هند به مكه رود ، به پاى خود نتواند رفت . و اگر خود را به بال كبوتر بندد ، طى مسافت آسان شود . اى مور ضعيف ، بر پر شهباز عشق جا كن كه به كعبهء مقصود توانى رسيد . قوله :
من چگونه هوش دارم پيش و پس * چون نباشد نور يارم بيش « 2 » و پس
اين بيت سه قافيه دارد : قافيهء اول ) دارم و يارم ؛ و دوم ) پيش و بيش كه در مصرع اول به معنى امام است و در مصرع ثانى به معنى كثير ؛ سوم ) پس و پس كه در مصرع اول به معنى خلف و در ثانى به معنى فقط است . چون كشف اسرار بسيار شد ، عذر مىخواهند كه نظر بر پيش و پس گماشتن ، كار عاقل دورانديش است . محكوم عشق يار و مغلوب نور ديدار خاموش نماند و پيش از پس باز نداند . چنانچه مىفرمايند : قوله :
عشق خواهد كاين سخن بيرون بود * آينه غماز نبود چون بود
و در بعضى نسخه‌ها به جاى بيش و پس ، هم‌نفس ديده شد . در اين صورت معنى چنين باشد كه ، به مدد نور يار ملاحظه كرده ، حفظ اسرار مىكنم و عشق ، اين معنى را خوش ندارد .

حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك ، الآخر .

قوله :
بشنويد اى دوستان اين داستان * خود حقيقت نقد حال ماست آن
هامش
( 1 ) « بنده آنچه از ملك و دارايى در دستانش است ، [ همه ] از آن سرور [ او ] است » . ( 2 ) در نسخهء ق : پيش .