- على نبينا و عليه السلام - [ است ] . و
« سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا »
« 1 » كه در شأن معراج محمدى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نازل شد .
مصرع ثانى ) خبر از ميقات موسى ( ع ) مىدهد :
« وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ [ رَبُّهُ ] قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي » .
« 2 »
قوله :
عشق جان طور آمد عاشقا * [ . . . ]
اشارت به آن است كه هرچه در لباس هستى پوشيدهاى ، جرعهاى از جام عشق نوشيده . و جبال و بحار و اشجار و احجار ، سرمست بادهء عشقاند و عشق معلم فناست ؛ چون مثل جان بر قالب طور ، اجزاى وجود بذل تجلى كرد .
قوله :
[ . . . ] * طور مست و « خرّ موسى صاعقا »
قال اللّه تعالى :
« فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً . »
« 3 »
قوله :
با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى
مىفرمايند كه ، هرگاه از تجلى عشق موسى - على نبينا و عليه السّلام - راستى دست دهد و هوش نماند ، ديگرى را چه يارا كه حفظ هوش تواند نمود . پس تا محرم و همراز نباشد ، كشف اسرار حقيقت در ميان نمىتوان آورد .
ترا به قاف كه هرگز نبوده است گذر * ز ما حكايت عنقا كجا كنى باور
قوله :
چون كه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى ديگر « 4 » ز بلبل سرگذشت
اين بيت ، تمثيل است مر بيت اول را . يعنى عاشق بىهمراز سخن نگويد و بلبل بىديدار گل غزلخوان نشود .
هامش
( 1 ) الإسراء ( 17 ) آيهء 1 : « منزه است آن خدايى كه بندهء خود را شبى . . . سير داد . »
( 2 ) الأعراف ( 7 ) آيهء 143 : « چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت : اى پروردگار من ، بنماى ، تا در تو نظر كنم . گفت : هرگز مرا نخواهى ديد . به آن كوه بنگر ، اگر بر جاى خود قرار يافت ، تو نيز مرا خواهى دهيد . »
( 3 ) پيشين ؛ ( 7 ) آيهء 143 : « چون پروردگارش بر كوه تجلّى كرد ، كوه را خرد كرد و موسى بىهوش بيفتاد . »
( 4 ) در نسخهء ق : زان پس .