بر دوش من افكند فلك بار امانت « 1 » * زان چرخ زنانست كه اين بار ندارد
بيمارم و بيماريم از دست طبيب است * دردا كه طبيبم سر بيمار ندارد
گويند كه رنج تو ز ديدار شود به * اين چشم ترم طاقت ديدار ندارد
غمخوارى يار است علاج دل بيمار * آن يار و ليكن دل غمخوار ندارد
سهلست اگر مهر تو آرايش جان كرد * بگذر ز دلم اين همه آزار ندارد
زاهد كندم سرزنش عشق كه عارست * عارست كه از زهد كسى عار ندارد
از عشق « 2 » گذر كن گرت انديشهء خارست * كاين گلشن قدسى گل بىخار ندارد
غمخوار بود چارهء آن دل كه غمين است * بيجاره دل فيض كه غمخوار ندارد
( 250 )
خداى عزّ و جلّ گر ببخشدم شايد * سزاى بندگيش چون زمن نمىآيد
به هر چه بستم جز حق شكسته باز آمد * دل مرا به جز از ياد حق نمىشايد
براى توشهء عقبى بسى نمودم سعى * ز من نيامد كارى كه آن به كار آيد
ز بيم آنكه مبادا خجل شوم « 3 » فردا * دلم به طاعت « 4 » امروز مىنياسايد
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء 72 از سورهء مباركه احزاب :إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا .( 2 ) - چ پ ، چ ش : از زهد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : شود .
( 4 ) - چ پ ، چ ش ، عق : طاعتى .