( 223 )
كسى كو چشم دل بيدار دارد * ز هر مو ديدهء ديدار دارد
وصالش هر كرا گردد ميسّر * سر مست و دل هشيار دارد
كجا بيند رخش آن كو ز پستى * نظر پيوسته با اغيار دارد
كسى كو بار هستى بسته بر دوش * كجا در بزم رندان بار دارد
ترا زاهد گل بىخار جنّت * كه گلهاى محبّت خار دارد
تنى خواهد سراپا چشم باشد * كه در سر ديدن دلدار دارد
روان من سوى جانان روانست * گهى شبگير و گه ايوار « 1 » دارد
گهى فكر و گهى ذكر و گهى شور « 2 » * گهى جان سير در اسرار دارد
نباشد لذتى از عشق خوشتر * اگر چه محنت بسيار دارد
شب آبستن شد از ايلاج « 3 » امروز * چه غم تا فيض را در بار دارد
( 224 )
كسى كو چشم دل بيدار دارد * نظر پيوسته با دلدار دارد
بهر جا بنگرد چشم خدا بين * تماشاى جمال يار دارد
تماشا در تماشا باشد آن را * كه در دل ديده ديدار دارد
دل هشيار هرجا افكند چشم * روان چشم را بيدار دارد
تماشا باشدش پيوسته آن كو * سر مست و دل هشيار دارد
دلى كو مىتواند عشق ورزيد * نشايد خويش را بيكار دارد
درون شادست و خرم عاشقان را * برونشان گرچه حال زار دارد
دلش با دوست تن با غير عاشق * دل خرم تن بيمار دارد
چه پروا دارد از تاريكى زلف * كه از شمع رخش انوار دارد
هامش
( 1 ) - چ ش : انوار ، و « ايوار » با ثانى مجهول بمعنى رفتن در پسين و عصرگاه « برهان قاطع » .
( 2 ) - چ ش ، چ پ : سور .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : املاح ؟ و ايلاج بمعنى دخول شىء در شىء « المنجد » .