( 211 ) حق « 1 »
اين جهان بىبقا هيچست هيچ * هر چه مىگردد فنا هيچست هيچ
گر جهان را سر بسر بگرفتهاى * چون نمىماند بهجا هيچست هيچ
شد مرا يك نكته از غيب آشكار * در دو عالم جز خدا هيچست هيچ
گرنه سر در راه عشق او رود * آن سر كمتر ز پا هيچست هيچ
گرنه صرف خدمت و طاعت شود * حاصل اين عمرها هيچست هيچ
گر نسوزد جان و دل در عشق او * در تن اين افسردهها هيچست هيچ
دل به عشق گلرخان اى جان مده * مهر يار بىوفا هيچست هيچ
صحبت بيگانگان بيگانگيست * جز نديم آشنا هيچست هيچ
گر سخن گويى دگر از حق بگو * فيض جز حرف خدا هيچست هيچ
( 212 ) حق « 2 »
من و ياد خدا دگر همه هيچ * بندگى و فنا دگر همه هيچ
شمع بيگانه پرتوى ندهد * من و آن آشنا دگر همه هيچ
صمدم بس بود دگر همه پوچ * صحبت با خدا دگر همه هيچ
دل پردرد و شاهد غيبى * عشق مردآزما دگر همه هيچ
روى دل سوى قبلهء رويش « 3 » * مست جام لقا دگر همه هيچ
بادهء مصطفاى حق چو رسد * از كف مرتضى دگر همه هيچ
به مناجاتش از شبى گذرد * بس بود آن مرا دگر همه هيچ
در دل شب چو شمع گريه و سوز * طاعت بىريا دگر همه هيچ
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و بىتفاوت در همهء نسخهها .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ : قبلهء درويش .