( 213 )
رام قتلى و ما عليه جناح « 1 » * قتل عشاقه عليه مباح
هر دلى كو اسير عشقى شد * نيست او را دگر اميد فلاح
تشنهء بادهء وصال توام * العطش يا حبيب هات الراح
شب هجر تو جاعل الظلمات * روز وصل تو فالق الاصباح
از مى وصل تو صبوح و غبوق « 2 » * مست و مخمور را غداة و رواح
از نمكزار لعل شيرينت * آب حيوان همىبرند ملّاح
با من آن كن كه مصلحت دانى * كه مرا در صلاح تست صلاح
گر بسوزانيم ندارم باك * ور كشى خون من تراست مباح
تو نهاى قابل وصال اى فيض * گفتگو را بمان مكن الحاح « 3 »
( 214 )
چشم او كرد به قتلم تصريح * نگهش كرد به عفوم تلميح « 4 »
سوى من كرد نگاه گرمى * كه در آن بود به وصلش تلويح
كرد مژگانش اشارت با لب * كه بيفشان شكرى با تمليح
لب لعلش شكرى داد به من * نمكين شكّر شيرين مليح
سخنى رفت ميان من و او * به اشارت به كنايت نه صريح
به طمع شد دل من زان الطاف * كه مگر وعدهء او هست صحيح
دل چو بستم به وصالش گفتا * مىندانى كه به وصليم شحيح
گر نهد لب بلب فيض شود * سخنانش همه شيرين و مليح « 5 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : حباح ؟
( 2 ) - چ پ ، چ ش : غسوق و غبوق هر نوع شراب را در شب نوشيدن بر خلاف صبوح .
( 3 ) - اصلى فاقد اين غزل و از عق و نسخ چاپى اضافه شد .
( 4 ) - چ ش : تمليح .
( 5 ) - غزل در اصلى نيست .