چشم و ابرو خط و خال و زلف و گيسو خد و قد * لطف صنع ايزدى را شاهد آمد يك به يك
از نگاهى مىتوانى عالمى بى خود كنى * زان چو « 1 » مىخواهم ز تو دستى نهى « 2 » بر مردمك
اى كه مىپرسى چهسان او با كسان سر مىكند * مىكند لطفى ولى با عاشقانش كمترك
خواستم كامى ز لعلش لب گزيد آنگه مكيد * يعنى اين هرگز « 3 » نخواهد شد لب حسرت بمك
گفت جاى ماست دل مگذار غيرى را در آن * كان بود با ديگران مانند بو بكر و فدك
گفتمش در وصل خواهى كشتنم يا در فراق * گفت بىتابى مكن خواهيم كردن زين دو يك
داد من از خود بخواهد خواست روزى آن صنم * گر تو دارى فيض شكى من ندارم هيچ شك
( 561 ) جمال « 4 »
مىبرد غيرت ز حسن تو ملك * رشك دارد بر تو خورشيد فلك
هر كه ديدت گفت ما هذا بشر * انَّ هذا انَّ هُو الّا ملك « 5 »
كو ملك را چشم و ابروى چنين * كى بود حور جنان را اين نمك
از ميانت مىشوم من در گمان * وز دهانت نيز مىافتم به شك
نىتوانم نفى و نى اثبات كرد * ديده كس بود و نبود مشترك
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، زان چه .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : تهى .
( 3 ) - چ ش : يعنى هرگز نخواهد ، چ پ : يعنى هرگز اين .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .