بر كردههاى خويش به زارى ببار اشك * تخمى چو كشت دهقان آبيش مىدهد
تخم عمل تو نيز چو كارى ببار اشك * سوى جحيم تا نروى از ره نعيم
آهى بكش چو فيض و به زارى ببار اشك
( 558 )
كى بود دل زين چنين گردد خنك * جانم از برد اليقين گردد خنك
وارهم ز اغيار و گردم مست يار * خاطرم از آن و اين گردد خنك
جان به مهر او دهم تا دل مرا * زان عذار آتشين گردد خنك
بر فراز آسمانها پا نهم * تا دل من از زمين گردد خنك
نزد من آى و مرا بستان ز من * تا گمانم از « 1 » يقين گردد خنك
تيزتر كن آتش عشق مرا * خاطر « 2 » عشق اينچنين گردد خنك
بىخودم كن تا بياسايد دلم * خاطر اندوهگين گردد خنك
جان ز من بستان ز خويشم وارهان * آتش هجران بدين گردد خنك
زان كفم ده بادهء كافورئى * زان چنان تا اينچنين گردد خنك
جرعهاى زان بر فلك ريز و « 3 » ملك * تا دل عرش « 4 » برين گردد خنك
جرعهاى هم بخش كن بر ديگران * تا كه دلهاى حزين گردد خنك
بس كنم زين نالههاى بيهده * كى دل فيض از انين گردد خنك
( 559 )
در دلم تا جاى كرد از لطف آن رشگ ملك * غير او تا ثبت كردم غيرت او كرد حك
هامش
( 1 ) - چ ش : آن .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : خاطرم .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : ريزد .
( 4 ) - چ پ : عمرش .