تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
حال دل از چشم گويا فهمد آن كش ديده هست * عاشقان را نيست جز از چشم گوهر بار حرف
من نمىخواهم كه گويم حرفى از اندوه دل * چون كنم چون مىتراود « 1 » از دل خونبار حرف
خار خار گفتنى چون تنگ دارد سينه را * آيد از بهر گشايش بر زبان ناچار حرف
چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب كل * اهل دل كو تا به هم گوييم از ؟ حرف
بحر پردُرّ معارف خواهم و كان سخن * تا بريزد بر لبم از لعل گوهر بار حرف
از بلاغت مىزدايد گاه زنگ از دل سخن * وز حلاوت گاه دل را مىبرد از كار حرف « 2 »
صاحب دل راست فهم رازها از سازها * صاحب دل شو شنو از ناى و موسيقار حرف « 3 »
نكته‌ها در جست در صوت طيور آگاه را * گر ترا هوشى است در سر بشنو از منقار حرف « 4 »
شد مضامين در ميان اهل معنى مبتذل * تازه گوئى كو كه آرد فكرش از ابكار حرف « 5 »
هر كه قدر حرف نشناسد مكن با او خطاب * حيف باشد حيف جز با مردم هشيار حرف
مستمع ز افسردگى خميازه‌اش در خواب كرد * با كه گويم كى توان الّا بر بيدار حرف « 6 »
چون نمىيابى كسى گوشى دهد « 7 » حرف ترا * بعد ازين اى فيض مىگو با در و ديوار حرف
هامش
( 1 ) - چ ش : مىكند چون مىتراود . ( 2 ) - در جنگ قديم نيست . ( 3 ) - در جنگ قديم نيست . ( 4 ) - در جنگ قديم نيست . ( 5 ) - در جنگ قديم نيست . ( 6 ) - در جنگ قديم نيست . ( 7 ) - چ پ : گوئى دهد .
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 932 | الفيض الكاشاني / مصطفى فيض كاشانى