( 278 )
آن شوخ كه داد دلبرى داد * در فن ستمگريست استاد
بنياد مرا بخواهد او كَند * كرده است دگر ستيزه بنياد
از جور و جفاش كى برم جان * وز بيدادش كجا برم « 1 » داد
از غمزهء كافرش صد افغان * وز دست غمش هزار فرياد
يك لحظه نمىرود ز يادم * يك لحظه نمىكند مرا ياد
با دست به گوش او حديثم * آن دم كه رساندش به او « 2 » ياد
خرّم چو شوم دلم « 3 » غمين است * گردم چو غمين ، دلش شود شاد
گر جان خواهد ، فدا توان كرد * ور دل خواهد به جان توان داد
بيهوده به گرد عقل گشتم * عشق است كه داد را دهد داد
مهر معشوق و آتش عشق * در سينهء فيض تا ابد باد
( 279 )
جان از لطافت بدنش تازه مىشود * دل از حلاوت سخنش تازه مىشود
هر دم حيات تازه از آن خط به دل رسد * گويى كه دم به دم چمنش تازه مىشود
او مىكند تبسّم و من مىروم ز خود * مستيم هر دم از دهنش تازه مىشود
چون غنچه ببندم شكفد چون گل از نشاط * گويى كه دل ز حزن منش تازه مىشود
تا بشكند دلم شكند زلف دم به دم * در دل جراحت از شكنش تازه مىشود
گل گل شكفته مىشود از روى نازكش * جايى چو « 4 » بشنود سخنش تازه مىشود
چون در خيال كس گذرد لطف آن ذقن * در دم طراوت ذقنش تازه مىشود
يكبار هر كه در رخ خوبش نظر كند « 5 » * يابد دلش روان و تنش تازه مىشود
بگذار فيض حرف بتان از خدا بگو * جان از خدا و از سخنش تازه مىشود
هامش
( 1 ) - چ پ : پرم .
( 2 ) - چ ش ، چ پ : به دو .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : دلش .
( 4 ) - عق : كه .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : فكند .