هر كجا باشى به گردت ، مىتنند * از كجان ممكن نباشد منصرف
تا نظر كردى ز هر سو خيل كج * هم چو مژگان گرد چشمت بسته صف
تو ز صد فهم ار يكى بينى درست * ياد من كن با نواى چنگ و دف
فهم نارس بهتر است از فهم كج * گرچه دارد كج ز فهم خود شعف
فهم نارس فاسد و كج مفسد است * هست افساد كجان بئس الخرف
نارس از نقصى كه دارد ساكت است * كج ز حرف كج به لب آورده كف
كج بود گر همنشين بئس القرين * گر درآيد در تكلّم ، وا لهف
راست فهم مؤتمن ، نعم المعين * صحبتش باشد شرف ، فوق الشرف
شُكر فهم راست را در علم كوش * از كجى و از كجان شو بر طرف
تا توانى ، لاف از دانش مزن * آفتى بدتر نباشد از صلف
لاف اهل علم را در گفتوگو * هم چو روى ماه را باشد كلف
از علوّ و كوتهى مىكُن حذر * كاين بود چون بُخل و آن همچون سرف
اين بود چون زمهرير و آن چو نار * اين فسرده چون يخ و آن كرده تف
باش در معنى ، جوانى ، با خرد * مان طرف ، نى كودكى و نى جرف
در همه چيزى ، وسط ، نيكو بود * راست رو نه اين طرف ، نه آن طرف
چون چنين كردى بروز حشر نيز * بگذرى بر روى پل ، بىمنحرف
سعى كن در فهم اسرار و مشو * منجمد بر لفظ ، چون اهل قشف
كن حذر از اوثق اخوان خويش * تا نيفتى در اسف يا در عسف
راست باش و راست گوى و راست رو * « لا تكن ممّن عن الصدق انحرف »
آنچه گفتم با تو ، محض حكمت است * در شغاف دل نگهدار از شعف
نيست شعر اين سينهء احرار را * جاى دارد هم چو دُرّ اندر صدف
بارالها اين سخنها را بپوش * تا نبيند ديدهء هر ناخلف
راستان را در پناه خود بدار * ثمّ من كان اعتدى ثمّ اعترف
فيض را با راستان بخش اى كريم * حشر او كن با شهنشاه نجف
جُز سخن باقى نماند در جهان * صاحبش را تا ابد ، نعم الخلف
با خرد گفتم كه ، ضاق القافيه * گفت اوقف نظمها ، گفتم وقف