تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢

در قلت راستان و تحذير از صحبت كجان

يك خلف از نسل آدم در شرف * بهتر است از صد هزاران ، ناخلف
هست بد چون خار و نيكو هم چو گل * اين بود چون گوهر و آن چون خزف
آن زده هر لحظه زخمى بر دلى * اين گرفته عالمى را در كتف
بهر مالك باشد آن بئس الحطب * بهر رضوان باشد اين ، نعم التّحف
در سلاسل با شياطين آن قرين * در قفاى اين ملايك بسته صف
آن بود در قبر ، منكر را ذليل * اين دليل عارفان مَن عرف « 1 »
بهر آن نار سعير ، افروخته * بهر اين فردوس اعلى مزدلف
بهر آن باشد ظلل تحت الظلل * بهر اين باشد غُرف فوق الغُرف
مىرود اين راست ، تا عرش خدا * مىرود آن مُنحرف تا مُنحرف
راست را با كج نباشد نسبتى * جسم اين بر جان او دارد شرف
چون زمين شوره باشد كج‌نهاد * هر چه كارى اندرو گردد تلف
گر كجى عارض بود ، زائل شود * يَنتهوا يغفر لهم ما قد سلف
چون كجى بينى ، ز دانش دم مزن * گوهر خود را بمان اندر صدف
با كجان ، اى جان مگو حرف درست * تا نبايد لب گزيدن از اسف
راز چون جست از زبان نتوان گرفت * عمر بگذشته نمىآيد به كف
فهم كج هرگز نيابد حرف راست * تير كج هرگز نيايد بر هدف
راست فهمى نادر ار گردد دچار * هر چه مىخواهى بيان كن لا تخف
راست را صُحبت غنيمت مىشمر * خاصه گر باشد ز اصحاب ظرف
با كجان زنهار ، منشين يك نفس * حيف باشد عمر را كردن تلف
گفت دانا راست نتوان كرد كج * گفتمش جفّ القلم ، گفتا كه جف
از كجان بگريز چون از گرگ ، ميش * هر طرف مىگرد و مىجو منصرف
منصرف كو در جهانِ كج‌نهاد * از كجان ، الّا اليف « 2 » مؤتلف
كج بگرد تو ، گرفته چون سپهر * كج ببينى رو چو آرى هر طرف
فهم كج بسيار و فهم راست كم * اين بود ، چون دانه و آن چون علف
هامش
( 1 ) - حديث من عرف نفسه فقد عرف ربّه . ( 2 ) - اليف : الفت گرفته مأنوس .