خرابات [ 5 ] : مطلق وجود و ذات بحت را گويند . نظم « 1 » :
نشانى دادهاندت از خرابات * كه " التوحيد اسقاط الاضافات " [ 6 ]
خرابات از جهان بىمثالى است * مقام عاشقان لاابالى است [ 7 ]
خراباتى [ 8 ] : فانى مطلق را گويند كه وجود اضافى او در وجود مطلق و ذات حق فنا يافته باشد . بيت :
خراباتى خراب اندر خراب است * كه در صحراى او عالم سراب است [ 9 ]
خمّار [ 10 ] : سالك صاحب شهود را گويند كه مقارن تجليّات و جذبات بود . بيت :
در خانقهى كافتد ذكر لب ميگونش * از حجرهء هر صوفى خمّار برون آيد
خمارى [ 11 ] : رجعت را گويند از مقام وصول و اطلاق به عالم بشريّت و افتراق . بيت :
كو كريمى كه ز بزم كرمش غمزدهاى * جرعهاى دركشد و دفع خمارى بكند [ 12 ]
خرقه [ 13 ] : ظاهر وجود را گويند و بدن را نامند و بر افناى رسوم بشرى هم اطلاق كنند . بيت :
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم * حاصل خرقه و سجّاده روان دربازم [ 14 ]
خم زلف [ 15 ] : اسرار الهى و لطائف غيبى را گويند . بيت :
اى خم زلف تو سراسر بلا * هر دو لبت نيز بلا بر بلا
خط [ 16 ] : تعيّن وجه حق و ظهور تجلّى جمال مطلق را گويند . بيت :
اگر روى و خطش بينى تو بىشك * بدانى وحدت و كثرت يكايك [ 17 ]
خطّ سياه [ 18 ] 7 : تعيّن عالم واحديّت و جبروت را گويند كه مجمع صفات سبعهء ذاتيّه است و سرچشمهء آب حيات هر دو عالم صورت و معنى است . بيت :
ز تاريكىّ زلفش روز شب كن * ز خطّش چشمهء حيوان طلب كن [ 19 ]
خطّ سبز [ 20 ] : عالم برزخ و دار بقا را گويند . بيت :
باغ خوبىّ تو از سر تازه شد * خطّ تو چون سبزهء تر تازه شد
خال [ 21 ] : وحدت ذاتيّه را خوانند كه برزخ است ميان احديّت جمال وجه حق و ميان واحديّت تعيّن ، اما نقطهء سويداى دل آدم كه مركز دور فلك وجود است ، مجلى و مظهر اين خال بود . نظم :
بر آن رخ نقطهء خالش بسيط است * كه اصل مركز دور محيط است
هامش
( 1 ) . ب : بيت