عيار « 1 » [ 17 ] : مرآت عالم مثال را گويند كه حقيقت اعمال و صور احوال به آن آينه ظاهر مىگردد . « 2 »
عارف [ 18 ] : باقى باللّه را گويند . شعر :
مىگفت در بيابان رند دُهُل دريده * عارف خدا ندارد كو نيست آفريده
عرفات [ 19 ] : عالم واحديّت را گويند كه ناظر به جنّت وحدت و جحيم امكان است .
شعر :
عرفات عشقبازان سر كوى يار باشد * به طواف كعبه زين در نروم كه عار باشد
عبادت [ 20 ] : اجتهاد و انقياد سالك را گويند در طلب درجات جنّات و اين خاصيّت ابرار است .
عبوديّت [ 21 ] : طلب خلاص را گويند از آتش دوزخ و اين كار زهّاد است .
عبوديت : [ 22 ] : طلب خلاصى است از غير حق در توجّه دل و خاطر و اين از خواصّ اهل اللّه و فقراى باب اللّه « 3 » است .
عود [ 23 ] : برگشتن سالك است از عالم تفرقه به عالم جمعيّت .
عود [ 24 ] : عشق تمام و كمال شوق و عزم « 4 » را گويند در طور روحى . نظم :
ساقى بيار باده و بنواز عود را * يكدم بلند كن نغمات سرود را
عيّارى [ 25 ] : جاسوسى قلوب را گويند .
علف [ 26 ] : شهوات نفسانى و مشتهيّات و رغايب طبيعت حيوانى « 5 » باشد . بيت :
صوفى شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد آن حيوان خوشعلف [ 27 ]
هامش
( 1 ) . ب : عار
( 2 ) . ب : ظاهر مىشود
( 3 ) . ب : فقرا يات الله
( 4 ) . ب : غرام
( 5 ) . ب : در غايت طبيعت حيوانى