مرد را اينجا شكايت شكر شد * كفر ايمان گشت و ايمان كفر شد
كافر [ 19 ] : صاحب اعمال تفرقه را گويند . بيت :
عارفى را كه چنين بادهء شبگير دهند « 1 » * كافر عشق بود گرنه بود بادهپرست [ 20 ]
كليسا [ 21 ] : عالم ناسوت را گويند به اعتبار ظهور صور كثرات « 2 » . شعر :
انّ من يدخل الكنيسة يوما * يلق فيها حاذرا ( ؟ ) و ضياء [ 22 ]
كلبهء احزان [ 23 ] : مقام تفرقهء دل را گويند در « 3 » هنگام ظهور حزن بر فقدان مطلوب حقيقى . بيت « 4 » :
اگر به كلبهء احزان من رسى روزى * درون سينه درآيد سپاه نور و حضور
گوهر [ 24 ] : معنى حقيقى را گويند كه از اصداف لفظ و عبارت ، سالك آن را مالك گردد . بيت :
زر خسان راست ، مرا گوهر درويشى بس * جوهرى را به دكان كاه ربايى كم گير
كوى [ 25 ] : مقام عبوديّت و توجّه را گويند . بيت :
سرها چو گوى بر سر كوى تو باختيم * واقف نشد كسى كه چه گوى است و اين چه كوست
كعبه [ 26 ] : مقام وحدت را گويند كه مقصد دلهاى همهء عارفان و قبلهء طالبان راه حق آن است . بيت :
اى دل هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست * احرام طواف كعبهء دل بىوضو ببست
گلزار [ 27 ] : گشادگى دل را گويند كه از كمال تصفيه حاصل باشد .
گل [ 28 ] : نتيجهء علم را گويند كه در عرصهء دل عارف ظهور نمايد . بيت :
بهار آمد و هر گل كه بايد آن همه هست * گلى كه مىطلبم در بهار نيست چه سود
گلخن [ 29 ] : فضاى عالم حوادث و عرصهء دنيا را گويند . بيت :
گلخن دنيا كه زندان آمدست * سربهسر اقطاع شيطان آمدست
هامش
( 1 ) . ب : دهد
( 2 ) . ب : كثرت
( 3 ) . ب : گويند و در
( 4 ) . ب : بيت لمؤلفه